#کریشنا_پارت_301

به سختي چشم گشود . بريان سر کريشنا را در آغوش گرفت و گفت :

- نمي ذارم اينکارو بکني ..

سپس با لبه خنجرش رگ دست آيدن را بريد و به لبهاي کريشنا چسباند . زخم هاي کريشنا به کندي شروع به ترميم کرد . آيدن با

وحشت به بريان و کريشنا خيره شد . حتي جرات نداشت از جا تکان بخورد . کريشنا که حالا نفس هايش راحت تر بالا مي آمد ، از

پشت پلکهاي لرزانش به آيدن نگاه کرد . در نگاهش هيچ حسي نبود . بريان موهاي کريشنا را از روي صورتش کنار زد و پرسيد :

- حالت خوبه ؟

کريشنا به کف دستش تکيه کرد و گفت :

- بهترم .

باز هم نگاهش را از آيدن بر نداشت . آيدن خودش را جمع و جور کرد و کنار ديوار نسشت و پاهايش را در آغوش گرفت . فضا آنقدر

غير قابل پيشبيني و سنگين بود که آيدن تحملش نمي کرد . فقط دوست داشت زود تر از اين وضع خلاص شود حتي اگر شده با انتقام ،

اغما و يا حتي مرگ . کريشنا از بريان پرسيد :

- چجوري فهميدي ؟ اصلا چجوري فرار کردي ؟

بريان به ايدن نگاه نکرد :

- فرار کار سختي نبود... اما اين ماجرا رو ... توي ذهن آيدن ديدم ... واضح نبود اما ... يه تصوير که انگار خودم دارم قلب تو رو

بيرون مي کشم ... عجيبه .. اما انگار اينجا بودم ... انگار خودم بودم .

کريشنا اخم کرد :

- چطوز ممکنه ؟

بريان اينبار به آيدن زل زد :

- اون وارد ذهن من مي شد .. وقتي بيهوش بودم ... انگار پيوند ذهني ما .. فعال شده باشه ... خيلي عجيبه ..

کريشنا پرسيد :

- پيوند ذهني ؟ با اون ؟

بريان با سر پاسخ مثبت داد و گفت :

- ارتباطي که بين بعضي از الف ها به وجود مياد ... الف هاي اصيل . برادري روح ها ... بهش ميگن برادرخوندگي ... اما اون يه الف




romangram.com | @romangram_com