#کریشنا_پارت_299

برداشت . کريشنا اما همچنان به سمت او مي آمد . آيدن شکاکانه به گريشنا خيره شد . کريشنا زبان باز کرد :

- همه چيز فرق مي کنه آيدن ... وقتي تنها مي شم ... وقتي شب ميشه ... همه چيز فرق مي کنه . وقتي آخر شب توي اتاقم تنهام و به

آينه نگاه مي کنم ، نمي تونم باور کنم اون فرمانرواي عجيب روز خود منم . همه چيز توي تنهايي برام متفاوته .

آيدن متعجبانه به کريشنا زل زد . صداي پيتر هنوز در گوشش مي پيچيد .

" همه ميگن ديوونه شده .... من فکر مي کنم اون ديگه کريشنايي که مي شناختي نيست ... "

اشک هاي کريشنا همچنان از چشم هايش سرازير بود و تشديد مي شد . کريشنا با همان صداي لرزان ادامه داد :

- بريان رو بيدار کردم آيدن ... به من زل زد .. درست مثل تو ... انگار باور نمي کرد ، اين منم . اونم نتونست ، من رو بشناسه ... من

خيلي عوض شدم ؟

آيدن هيچ نگفت و کريشنا ادامه داد :

- چرا هيچ کس هيچي بهم نمي گه ... چرا هر دوتون اينجوري بهم نگاه مي کنين ؟ چرا مجبورم مي کنين توي حصر نگهتون دارم .

زنداني شدن رو دوست دارين ؟

کريشنا حالا در يک قدمي آيدن ايستاده بود . آيدن که از شدت اضطراب دست و پاهايش سرد شده بود ، با صداي زيري گفت :

- تو حالت اصلا خوب نيست کريشنا .

- هيچ وقت خوب نبود ... تاريکي شب ... من رو مي ترسونه ... از خودم ... از کسي که هستم . از ديو وحشتناکي که از خودم ساختم .

اون بهم گفته بود .. اون بهم گفته بود ...

- کي ؟

- اون سانتور پيشگو ... گفت که خون تکشاخ ، کارم رو به کجا مي کشونه ... گفت که جاودانگي هميشه يه بهايي به همراه داره . بهم

گفت بهتره تبديل به خون آشام يا مالتس بشم تا اينکه بدون دليل و وابستگي از تکشاخ ها تغذيه کنم . فقط و فقط به خاطر عطش قدرت

...

آيدن ... هيچ کس نمي فهمه من چي ميگم ... هيچ کس ... من سوزوندمش آيدن .... زنده زنده ...

گريه هاي کريشنا هر لحظه بيشتر مي شد . صورتش حالا کاملا خيس بود . آيدن در يک لحظه تصميمش را گرفت . فاصله يک قدمي اش

با کريشنا را شکست و شانه هايش را فشرد . کريشنا چشمان اشکبارش را به آيدن دوخت و گفت :

- من مي خوام آزادت کنم آيدن اما نمي تونم ... من ديگه از خودم اراده ندارم ... اون همه جا هست ... همه جا ...

آيدن پرسيد :


romangram.com | @romangram_com