#کریشنا_پارت_298

خودش ساخته بود به هم مي خورد . مي ترسيد که حتي به اين مساله فکر کند که ترک قلعه غربي اشتباه بزرگي بوده است . از فکر

کردن به تصميمات و کنش ها و واکنش هايش مي ترسيد . از خودش بيزار بود . نه به خاطر اينکه احتمالا اشتباه تصميم گرفته بود ؛

بلکه به اين خاطر که با وجود ديدن عکس العمل و چهره باورنکردني اش ، هنوز در قلبش به او احساس تعلق و اشتياق مي کرد . از

خودش متنفر بود زيرا با اينکه مي دانست بازگشتش به قصر اشتباه فاحشي بود ، اما باز هم احساس پشيماني به او راه نمي يافت .

گويي ناخودآگاهش ترجيح مي داد در قصر ، زنداني کريشنا باشد تا در غرب وليعهد پادشاهي ...

اخم کرد و سرش را با تاثر تکان داد . ديگر گويي خودش را هم نمي شناخت . عقلش کاملا مغلوب قلبش شده بود . روي تختخواب لم داد

و به تاج وليعهدي اش که روي ميز مي درخشيد خيره شد . تاجي که زمرد در آن بيش از هر جواهر ديگري به چشم مي آمد . گاهي

احساس مي کرد اين تاج و تخت شاهي را بيش از هر چيز ديگري مي خواهد اما اين حس پايدار نبود . آيدن اولويت هاي اساسي تري

در ذهن داشت .

مي خواست بخوابد اما ذهنش به او اين اجازه را نمي داد و مدام با افکار آشفته و درهم آزرده اش مي کرد . غلت زد . اما هجوم افکار

همچنان به تعزيبش ادامه داد . روي تختخواب نشست و سرش را ميان دستهايش گرفت . از هيچ چيز به اندازه حصر بيزار نبود . زير

لب با خودش تکرار کرد :

- گوسفند ها رو بشمار آيدي ... احمقانه است اما عوضش کمکت مي کنه بخوابي .

لبخند تلخي زد . ياد تمام سالهايي افتاد که کنار الويس زندگي مي کرد . پسر نوجواني که به شدت از عمويش حساب مي برد و تسليم

محض هر چيزي بود که برايش رخ مي داد . آيدن هفده ساله اي که تمام حقايق عجيب زندگي اش را انکار مي کرد تا مجبور به تغيير

چيزي نشود . آيدني که از هيجان و زندگي پر ماجرا بيزار بود . مي خواست زندگي نرمال و عادي اي را کنار خانواده اي نرمال

تجربه کند و در نهايت در کهنسالي در بسترش کنار کساني که دوستش دارشتند ، بميرد . اين قصر و اين زندگي غير عادي آيدن را

منزجر مي ساخت .

صداي باز شدن قفل فولادي در آيدن را از افکارش خارج ساخت . سر گرداند و با جديت گفت :

- کيه ؟

در که باز شد ، آيدن خشکش زد . تپش هاي قلبش ناگهان تند شد و زوي پاهايش ايستاد . کريشنا در را پشت سرش بست . پلکهايش پف

کرده بود و سرخ بود . آيدن آب دهاني قورت داد :

- چي مي خواي ؟

کريشنا نگاهش را به آيدن دوخت . قظره اي اشک از چشم چپش روي گونه اش لغزيد . آيدن که غافلگير شده بود ، يک قدم به عقب


romangram.com | @romangram_com