#کریشنا_پارت_297

مي کنه .

کريشنا سر تکان داد :

- اون موقع ... يه احمق بودم . _ سپس فرياد زد _ معطل نکنين ببرينش .

آيدن در حالي که براي رهايي به شدت تقلا مي کرد با صداي بلند تري گفت :

- تو دقيقا همون چيزي هستي که آدريان مي گفت ... همون هيولا .. همون اهريمني که خون تکشاخ مي نوشه ... به خاطر زنده موندن ...



يه ديو که طمعش ويران کننده اس .

کريشنا چشمانش را تنگ کرد :

- آدريان به من گفته هيولاي طمعکار ... پس دقيقا چه اسمي روي خودش مي ذاره ؟

- تو يه حاکم ديو صفت طماع خونخوار و ديوانه اي ، کريشنا ! که من اشتباهي فکر مي کردم عاشقشم .

نگاه کريشنا آشفته و سست شد . ديگر صلابت چند لحظه پيش را نداشت . گويي چيزي روحش را آزرده مي ساخت . با صداي آرام و

لحن کشداري گفت :

- ببرينش ... منتظر چي هستين ؟

آيدن با گامهاي بي حس و ذهني خالي همگام با نگهبانان به سمت اتاقش رفت . باورش نمي شد که اينقدر مشوش و بر خلاف تصوراتش

پيش برود . شايد حق با کريشنا بود که چند وقت قبل از ترک قصر به او گفت که يک پسر بچه بي تجربه است . نگهبان که در اتاقش را

گشود ، در دل به هوش کريشنا آفرين گفت ، هيچ چيز به اندازه آن اتاق براي آيدن آزاردهنده نبود . حتي زندان و يا سياهچال .

ايستاد و به اتاق خيره شد . نگهبانان خارج شدند و آيدن صداي بستن زنجير ها را به قفل در مي شنيد . با درماندگي روي تختخوابي که



ابدا دلتنگش نبود ،دراز کشيد و به سقف خيره شد . نمي دانست تا کي در اين اتاق زنداني خواهد ماند . تا وقتي که آدريان قصر را

تصاحب کند ؟ فرقي به حالش نمي کرد ... چه آدريان پيروز مي شد و چه کريشنا ... آيدن براي هميشه يک خيانتکار محسوب مي شد و

مجازاتش زندان و مرگ و شايد هم تبعيد بود .

نمي دانست کريشنا چه بلايي سر بريان خواهد آورد و يا حتي الويس ...

وقتي به الويس فکر مي کرد ، قلبش فرو مي ريخت . نمي خواست سر ندانم کاري او ، الويس جانش را ببازد و يا حتي بريان ...

شب از نيمه شب گذشته بود . آيدن کنار پنجره ايستاد . از خره شدن به در و ديوار خسته شده بود . حالش از زندگي اي که براي


romangram.com | @romangram_com