#کریشنا_پارت_294
پيتر : لطفا از اون در خارج بشين .
صداي خارج شدن جمعيت از سرسرا به گوش رسيد و دوباره سکوت حکمفرما شد . کريشنا گفت :
- خب .. اين ملاقاتي اسرارآميز گجاست ؟ بهش بگو بياد .
پيتر با صداي بلندي گفت :
- بيا .
شکم آيدن در هم مي پيچيد و سينه اش به شدت درد گرفته بود . اضطراب داشت اما سعي کرد به خود مسلط شود . به آرامي در را روي
پاشنه چرخاند و وارد سرسرا شد کريشنا سر بلند کرد و بلافاصله از جا برخاست . آيدن مي توانست صداي نفس هاي نامنظم او را
بشنود . چند قدم به ميانه سرسرا نزديک شد اما کريشنا همچنان ايستاده بود ، بدون هيچ واکنشي . آيدن با دودلي و اضطراب گام بعدي
را برداشت . کريشنا هم يک پله از سکوي سرسرا پايين آمد . آيدن گام ديگري برداشت و کريشنا پله ديگري را گذراند . آيدن خواست
يک قدم ديگر به جلو برود که سوال کريشنا ، مانع شد :
- براي چي اومدي اينجا ؟ پيک جنگي ؟
آيدن با سر پاسخ منفي داد . کريشنا پرسيد :
- بريان کجاست ؟
آيدن با صداي لرزاني گفت :
- با خود آوردمش ... بيهوشه ... گفتم ببرنش به اتاقش .
آيدن يک قدم ديگر برداشت . کريشنا نهيب زد :
- همونجا بايست .
آيدن ايستاد و با احساسي لغزنده و عدم اطمينان به کريشنا نگاه کرد . چيزي در آن چشمان آبي شکسته به نظر مي رسيد و پيامهايي
ناشناخته از درياي مواج نگاه کريشنا دريافت مي شد . قلب آيدن فرو ريخت و دلش خالي شد . احساس مي کرد به سختي روي پاهايش
ايستاده است . بغض عجيبي گلويش را مي فشرد که نه شکستهمي شد و نه فرو مي رفت . نفس هايش تند و کوتاه شد . کريشنا حالا کاملا
از سکوي تخت ها پايين آمده بود . چشمان آيدن گويا تازه ظاهر عجيبش را مي ديد . پيراهني بلند و قهوه اي تيره به تن داشت که بالا
تنه اش را تقريبا پوشش نمي داد . موهايش را روي شانه هاي عريانش ريخته بود و بازوبند جواهر نشاني روي دستش خود نمايي مي
romangram.com | @romangram_com