#کریشنا_پارت_293
- مي فهمم ... مي فهمم آيدن .
آيدن راهش را به سمت اتاق کريشنا در پيش گرفت اما پيتر گفت :
- اون توي سرسراي اصليه ...
- اما توي اين ساعت ...
- راستش ما در خال آماده باش هستيم .. براي حمله احتمالي غربي ها ... اون اثر ساعات شبانه روز رو توي سرسراي سلطنتي
ميگذرونه و شب ها ..
- شبها چي ؟
- تمام شب رو توي اتاق بريان ...
دستان آيدن ناگهان سست شد و پرسيد :
- هيچ اشاره اي به من نمي کنه ؟
پيتر سرش را پايين گرفت و پاسخ داد :
- اون خيلي عجيب شده . واکنش هاش در برابر تو و هر چي که بهت مربوطه .. اون . همه چيز توضيح ناپذيره آيدن .... شايد بهتر
باشه خودت ببيني .
به درب سرسرا که رسيدند ، قلب آيدن فرو ريخت ، صداي گرفته و خشدار کريشنا را تشخيص مي داد که مي گفت :
- ارباب ساليوان ... شما بايد نيروهاتون رو توي دشت پونه ها مستقر کنين و شما شواليه لاکتر ... شما تپه هاي سبز رو پوشش مي ديد
... در صورت لزوم راه آب رو ببنديد .
پيتر به آرامي در زد و وارد شد .
کريشنا :چي شده پيتر ؟ چرا دير کردي ؟
پيتر : من رو ببخشين ... يه اتفاق مهم افتاده ... يعني يکي اومده .. درواقع ... يه ملاقاتي مهم دارين .
کريشنا : کيه ؟
پيتر : بهتره خودتون باهاش رو به رو بشين سرورم ... در ضمن .. بهتره که تنها باشين .
سکوت کوتاهي حاکم شد . کريشنا بالاخره گفت :
- سرسرا رو خالي کنيد . ادامه جلسه رو فردا توي برج تسليحات برگزار مي کنيم .
romangram.com | @romangram_com