#کریشنا_پارت_292
- براي بريان يه تخت روان مي خوام .
- نگران نباشين ... بريان به اتاقش برگردونده ميشه .
سه نيرو از گارد به سمت اسب بريان رفتند . آيدن مچ دست بريان را گرفت و تهديد کرد :
- اگه يه خراش هم روي صورت بريان بيفته ، نفستون رو مي برم .
- فکر مي کردم شما دو نفر به هم اهميت نمي ديد ... با توجه به رقابت جالب عاطفي اي که دارين .
آيدن با پيتر همگام شد و پاسخ داد :
- فعلا که امتياز هردومون توي اين رقابت برابره ... صدتا زير صفر .
- نظر شخصي من اينه که بريان پنجاه تا از شما جلوتره ....
آيدن که حوصله بحث نداشت ، گفت :
- حتي اگه اينطور باشه بازم امتيازش زير صفره .
پيتر شانه اي بالا انداخت و پس از چند ثانيه مکث پرسيد :
- براي چي اومدي آيدن ؟ پستي که توي دربار آدريان گرفتي ، پيک پيام رسانه ؟
آيدن لبخند تلخي زد و با لحن خشکي پاسخ داد :
- من نيومدم .... من برگشتم .
- برگشتي ؟ چه جالب ... و فکر مي کني راهي هم براي اين برگشت هست ؟
آيدن با تاثر گفت :
- اميدوارم که باشه .
- همه ميگن اون ديوونه شده آيدن ... فرياد هاي شبونش خواب رو از اهالي قصر گرفته ... غم از دست رفتن بعضي چيزا و ترس از
دست دادن همه چيز داره اون رو تکه تکه مي کنه . من فکر مي کنم اون ديگه کريشنايي نيست که ميشناختي .. و حتي من ميشناختم .
آيدن ايستاد و به چشمهاي تيره پيتر خيره شد و گفت :
- من دوستش دارم ... مهم نيست بقيه چي بهش بگن ... مهم نيست چي باشه ... دوستش دارم بيشتر از هر چيزي توي اين دنيا پيتر . فکر
کنم تو اينو بفهمي .
پيتر که از اين انفجار احساسات آيدن متعجب شده بود ، با صداي آرامي گفت :
romangram.com | @romangram_com