#کریشنا_پارت_291

"همه چيز درباره اون فرق مي کنه .... حاضرم هزار بار به خاطر اشتباهاتش بهش فرصت بدم .. حاضرم هزار بار ببخشمش ... فقط

براي اينکه باشه "

آيدن زير لب با خود زمزمه کرد :

- اون نمي تونه مجازاتت کنه ... نمي تونه ... اونقدر ها هم که بقيه مي گن ، سرد و خشن نيست . تو ميشناسيش آيدن ... بيشتر از هر

کس ديگه اي .... تو عاشقشي ... مطمئنن دلش برات خيلي تنگ شده .. همونقدر که تو دلتنگشي .

سپس دوباره راهش را به سمت قصر از سر گرفت . مقابل دروازه ورود ، دو نگهبان جلويش ايستادند . آيدن با لحن سنگيني گفت :

- مي خوام پادشاه رو ببينم .

يکي از نگهبانان گفت :

- شما چجوري وارد شهر شديد ؟

آيدن شمشيرش را دوباره از غلاف بيرون آورد و پاسخ داد :

- همونجوري که الان وارد قصر مي شم . بهتون گفتم مي خوام شاه کريش رو ببينم .

صداي آشنايي از بالاي پله هاي سنگي به گوش رسيد :

- توي اين مدت کوتاه شمشير زني ياد گرفتيد جناب آيدن ؟

آيدن سر بلند کرد . پيتر با طمانينه و آرامش هميشگي از پله ها پايين آمد . از اين زيرکي نفرت انگيز پيتر حالش به هم مي خورد .

پيتر مي دانست آيدن از مهارت رزمي هيچ چيز نمي داند و احتمالا نحوه به دست گرفتن شمشيرش آشکارا از اين موضوع خبر مي داد

اما باز هم با پستي تمام اين را براي خلع سلاح رواني آيدن ، به رخش کشيده بود . آيدن با لحن سردي گفت :

- مي خوام کريشنا رو ببينم .

پيتر تاکيد کرد :

- شاه کريشنا .

آيدن اخم کرد و به پيتر نگريست . مي خواست دوباره مانند يک اهريمن بيباک به او نگاه کند اما گويي خون تکشاخ ، اثرش در او کمتر

و کمتر مي شد . براي يک لحظه ، تنها براي چند ثانيه به ذهنش رسيد که کاش مانند آدريان ، اين توانايي در او دائمي بود . پيتر لبخند

اعصاب خورد کني زد و ادامه داد :

- نيازي به خشونت نيست .. اسبتون رو تحويل بدين و با من بياين .

آيدن از اسب پايين پريد و گفت :


romangram.com | @romangram_com