#کریشنا_پارت_290
- راه رو برام باز کنين .
نگهبان قدبلندتر از اسبش به زير آمد و گفت :
- پادشاه ورود شما رو به شهر ممنوع اعلام کردن ؟
آيدن بريان را روي اسب او گذاشت ، نگهبان خواست واکنش نشان بدهد که آيدن شمشيرش را کشيد :
- جدي ؟ پادشاه اينو گفته ؟ _ سپس تيغه شمشير را به سمت گلوي نگهبان کوتاهتر گرفت و ادامه داد :_ شاه هميشه شاه نمي مونه
.... از سر راهم برو کنار ... من هنوز وليعهدم .
نگهبان قد بلند تر شمشير کشيد اما آيدن نگاهش را به او دوخت روي تمام قواي ماورايي اش متمرکز شد و فرياد زد :
- عقب بايست .
مي توانست پوست رنگ پريده ، چشمان سرخ و رگ هاي متورم پلکهايش را در فلز صيقلي شمشيرش ببيند . نگهبان يک قدم به عقب
برداشت . خودش از اين چهره متنفر بود اما چاره اي نداشت تا قدري خودنمايي کند . نگهبان با وحشت از سر راه آيدن کنار رفت .
آيدن رو به نگبان کوتاه گفت :
- از اسبت پياده شو .. بريد و بگين راه رو براي ما باز کنن .
نگهبانان به سمت دروازه دويدند . آيدن روي آن اسب ديگر پريد و رکاب در رکاب بريان وارد شهر شد . حتي مردم معمولي هم از ديدن
او متعجب شده بودند . آيدن بي اهميت به همه پچ پچ ها و نگاه هاي عجيب به راه خود ادامه داد . ديگر حتي به غلاف شمشيرش نگاه
هم نکرد . مي ترسيد دوباره با آن صورت اهريمني رو به رو شود ، صورتي که فقط و فقط به او شباهت داشت اما نمي توانست متعلق
به خودش باشد . آن چشمهاي هيولا شکل ، آيدن نبود . نمي خواست باور کند که مي تواند ، به ناگاه آنقدر نفرت انگيز و خبيث شود .
افسار اسب بريان را کشيد . احساس مي کرد همه چيز بيش از حد معمول کند پيش مي رود . انگشتانش به آرامي مي لرزيد و سرد شده
بود . احساس مي کرد به زحمت افسار را نگه مي دارد . اصلا نمي دانست براي ديدن کريشنا و اعلام بازگشتش آماده هست يا نه . تنها
چيزي به ذهنش مي آمد ، چشم در چشم شدن دوباره با آن نگاه آبي بود .
وقتي ورودي قصر را از دور ديد ، براي لحظه اي ايستاد و مکث کرد . ترس به ناگاه وجودش را در بر گرفت . نکند کريشنا با او
همانگونه برخورد مي کرد که به مجازات ساير خائنان و مجرمام مي پرداخت ؟ نفس عميقي کشيد ، با آخرين خاطره بريان فکر کرد و
جملات دلگرم کننده کريشنا :
romangram.com | @romangram_com