#کریشنا_پارت_289

راد با دستپاچگي گفت :

- خواهش مي کنم من رو به خاطر جسارتهام ببخشين قربان ... سرورم .

- نيازي به اين تشريفات نيست راد . ما با هم دوستيم .. ما مي تونيم گله هم باشيم .

- از لطف بي اندازه شما واقعا ممنونم سرورم .

آيدن رداي با شکوه سلطنتي اي را بيرون کشيد و به تن کرد . حالا بيشتر شبيه يک مقام درباري و وليعهد شاه شده بود . نگاهش را به

راد دوخت و پرسيد :

- پس با من مياي ؟

راد سرش را پايين گرفت :

- سرورم ... با تمام وجود دلم مي خواد با شما بيام اما ... اما من متعلق به اونجا نيستم . هيچ وقت نبودم . قوانين شاه عادلانه هستن

سرورم .. اگه اين تشخيص شاهه که من توي شهر نباشم من خلافش عمل نمي کنم .

- اما تو با مجوز من به قصر مياي .. تو با مني .

- من از اين دوستي اي که با شما دارم به خاطر شکستن قوانين سوء استفاده نمي کنم .

- اين اسمش سوء استفاده نيست ...

راد دوباره تعظيم کرد :

- قربان هر بار که بخواين من در خدمت به شما حاضرم ... و ما مي تونيم بيرون از شهر همديگر رو ملاقات کنيم .

آيدن شانه راد را فشرد و گفت :

- حتما دوست من .

راد بريان را روي زمين گذاشت و با تعظيم بلند بالاي ديگري راهش را برگرداند . آيدن به گامهاي آرام و اندوهبار راد نگاه کرد تا

زماني که پشت يکي از تپه هاي سبز نا پديد شد . دلش براي اين سانتور مي سوخت . نمي دانست آيا ملاقات دوباره اش با او ميسر

خواهد شد يا نه . بطري خون تکشاخش را بيرون آورد و ته مانده اش را تا اخرين قطره سر کشيد .

احساس مي کرد بدنش به شدت به اين مايع نقره فام وابسته شده است . به بازتاب چشمان سبزش در غلاف نقره شمشير نگاه کرد . نيم

تاج و اين رداي سلطنتي او را به چيزي مبدل کرده بود که لازم بود الان باشد . بريان را روي دستانش و راه دروازه شهر را در پيش

گرفت .

آيدن آشفته و مساصل به دروازه شهر نزديک شد . دو نگهبان سوار بر اسب به سمت او آمدند . آيدن چشمانش را تنگ کرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com