#کریشنا_پارت_288
- چرا خودت همون لحظه که زخمي شدي ازش استفاده نکردي ؟
راد سرش را با ناراحتي تکان داد و پاسخ داد :
- نمي خوام دربارش حرف بزنم .
- اگه نگي نمي تونم قبولش کنم ... بهم بگو چرا با اين خودت رو درمان نکردي ؟
راد سر گرداند و گفت :
- من .. من .. اونقدر تنها شده بودم که نمي خواستم زنده بمونم . زنده موندنم بدون گله اي که بهش تعلق داشته باشم ... برام بي ارزشه
آيدن . تو نمي دوني که گله براي يه سانتور يعني چي ... نمي توني درک کني .
آيدن شيشه کوچک پلمپ شده را گفت و در جيب لباسش گذاشت . افکارش ناگهان به هم ريخته بود . واژه تنهايي ذهنش را مي آزرد .
نگاهش را به چشمان اخرايي راد دوخت و پرسيد :
- الان کجا ميري ؟
- يه جايي يه کم دورتر از اينجا ... شايد بتونم به عنوان تنها سانتور بدون گله و تنها در دنيا به زندگي عادت کنم .. تا بميرم .
- با من بيا ... به قصر .
- من .. نمي تونم ... جلو همون دروازه جلوي من رو مي گيرن . من اجازه ورود ندارم .
آيدن تاج ولايت عهدي اش را لمس کرد و با اطمينان گفت :
- من مي تونم با خودم ببرمت به قصر .
راد لبخند زد :
- ممنون اما نميشه ... مگر با حکم سلطنتي .
آيدن تاجش را از کوله اش بيرون کشيد و روي سرش گذاشت و پاسخ نگاه حيرت زده راد را اين چنين داد :
- من خودم حکم سلطنتي ام .
راد با تعجب تعظيم کرد و گفت :
- سرورم .. من رو ببخشين ... شما وليعهدين .
آيدن لبخند زد :
- البته ... مي بيني .. مي توني باهام بياين .
romangram.com | @romangram_com