#کریشنا_پارت_287
ديانا به آيدن نزديک شد و با صدايي اندوهبار و نگران پرسيد :
- و اين چيزيه که مي خواي ؟
آيدن نگاهش را از او برداشت و گفت :
- هيچ وقت اين من نبودم که براي زندگيم تصميم مي گرفتم ... سرنوشت به من مهلت نداده که اصلا فکر کنم که چي مي خوام .
- با ما بيا آيدن .
- اما مي دونم که چي نمي خوام ... من نمي خوام با شما برگردم ... نمي خوام برگردم .
سپس همگام با راد ، راهش را به سمت قصر در پيش گرفت و آلن و ديانا را تنها گذاشت . آخرين چيزي که در اين زندگي مي خواست
ديدن آنها بود . آنهم وقتي سعي مي کردند ، بهترين والدين سال باشند . آيدن حالا تقريبا بيست و دو سال سن داشت . يک مرد جوان بالغ
که حق داشت آينده اش را خودش انتخاب کند . کم کم به دروازه ورودي شهر نزديک مي شدند . در اين مدت راد درباره آلن و ديانا هيچ
نپرسيد اما وقتي از دور دروازه شهر را ديدند ، راد به حرف آمد :
- من از اينجا به بعد نمي تونم همراهت باشم ... اما مي خوام دينم رو بهت ادا کنم .
- تو ديگه به من مديون نيستي ... تو امروز من رو سوار پشتت کردي و براي نجاتم تلاش کردي .
- من هنوز جونت رو نجات ندادم .
- لازم نيست .
راد مصرانه پاسخ داد :
- لازمه . _ سپس از کمربند آهني و چرمينش شيشه کوچکي بيرون کشيد که پر از مايعي بي رنگ و زلال بود . _ اين تنها دارايي منه
که مي تونم بهت بدم ... و اينجوري وقتي نيستم هم جونت نجات پيدا مي کنه .
- اين چيه ؟
- اين ... اين اشک ققنوسه . تنها درماني که زخم هاي غيرقابل ترميم و کشنده رو خوب مي کنه .
- اين براي تو بيشتر لازم ميشه .
- و اين يعني نجات جون تو .. فقط اينجوري ديگه بهت مديون نيستم . ردش نکن ... چون اونوقت نمي دونم چجوري دينت رو ادا کنم و
اين براي شرافت يه سانتور عذاب اوره .
romangram.com | @romangram_com