#کریشنا_پارت_284

باد به شدت به صورت آيدن مي خورد و موهاي بلند راد را در هوا مي رقصاند . آيدن به سختي حتي مي توانست چشم باز کند . تنها

هر از چند گاهي مي توانست درختان را ببيند مه به سبب سرعت زيادشان شبيه يک خط ممتد به نظر مي رسيدند . باد در گوش آيدن به

شدت هو هو مي کرد . سم هاي راد با شدت تمام به زمين مي خورد و آيدن حدس مي زد آن سم هاي سنگ وار چند سانتيمتر در زمين

فرو روند . نگه داشتن تعادل خودش و بريان روي پشت راد با آنهمه تکان خوردن و سرعت و باد شديد حاصل از آن ، دشوار تر از

آنچه بود که فکر مي کرد . سرش را به شانه راد چسباند و گفت :

- تند تر برو ... صداي اومدنشون رو مي شنوم .. خيلي نزديکن ... برو ...

اما در لحظه اي باورنکردني کسي راد را هل داد و راد به شدت به درخت تنومندي برخورد کرد . بريان به گوشه اي پرت و شد و آيدن



درست کنار راد فرود آمد . راد با حالت دردناکي از جا برخاست و گفت :

- اهريمن هاي پست فطرت... خودتون رو نشون بدين ...

آيدن به سمت بريان رفت و به ميان درختان خيره شد . از بين درختان بلند و انبوه . مرد و زني جوان نمايان شدند . آيدن حيرت زده به



آنها نگريست . راد خواست حمله ور شود اما ادين فرياد زد :

- صبر کن .

زن جوان به سمت آيدن دويد و او را در اغوش گرفت . آيدن با تعجب گفت :

- ديانا ... _ نگاهش را به خون آشام ديگر چرخاند _ آلن ...

راد پرسيد :

- تو اونا رو ميشناسي ؟

آيدن با همان تحير اوليه پاسخ داد :

- اونا پدر و مادرم هستن .

- پدر و مادرت ؟ فکر مي کردم تنهايي .

- تا همين الان فکر مي کردم هستم .

ديانا پيشاني آيدن را بوسيد و گفت :

- ديگه نه عزيزم ... اومديم برت گردونيم خونه .


romangram.com | @romangram_com