#کریشنا_پارت_283
سري تکان داد و از جا برخاست و گفت :
- بهتره بريم .
راد اما تکان نخورد و پرسيد :
- درباره تو چه پيشگويي اي شده ؟
- هيچي .. يه مشت چرت و پرت که حتما تغييرش مي دم .
- مردم قلعه غربي چرا دنبالتن ؟ اين مرد بيهوش کيه ؟
- توي توافق نامه ي اداي دين شما سانتور ها اين هم نوشته که درباره طرفتون فضولي کنين ؟
- داري به نژاد من توهين مي کني ؟
- يه جوري حرف مي زني انگار هم نژادهات باهات مثل شاهزاده ها رفتار کردن . بيا بريم .
راد اما همچنان ايستاده بود و مشکوکانه به اطراف نگاه کرد و گفت :
- صبر کن .
آبدن با کلافگي آخرين بند پاپوشش را بست و گفت :
- ديگه چيه ؟
- چند نفر دنبال ما هستن ...
- بله درسته ... بيشتر از چند نفر ...
- نه همين الان .. همين نزديکي ..
آيدن تمرکز کرد . سايه هايي با سرعت بي نظيري دورشان جا به جا مي شدن . آيدن زير لب گفت :
- واي به حالت اگه دنبال تو اومده باشن ... و بهخاطر تو به دردسر بيفتم .
راد با اضطراب بريان را روي پشتش انداخت و با نگراني گفت :
- آيدن سوار شو ... خون آشاما ...
آيدن با حيرت گفت :
- کيا ؟
راد امان نداد و او را روي پشتش گذاشت و بهتاخت حرکت کرد . آيدن با يک دست کمر راد و با دست ديگر شانه هاي بريان را با
نهايت قدرت نگه داشت . راد واقعا با سرعت مي رفت اما ظاهرا خون آشام ها از او سريع تر بودند .
romangram.com | @romangram_com