#کریشنا_پارت_282
نمي توانست خاطراتي که ار کريشنا کنار اين رود داشت و به ذهنش هجوم مي اورد را ناديده بگيرد . پاهايش را داخل آب گذاشت و
سنگريزه هاي قسمت کم عمق رود را لمس کرد . راد هم صورتش را شست و گفت :
- من يه بار توي بچگيم اينجا اومدم ... همراه خواهرم و الان خاطرانش داره اذيتم مي کنه .
- خواهرت چي شده ؟
- اون .. اون بود که من رو اينجوري زخمي کرد . صورتش طوري بود که انگار ... انگار من ديگه برادرش نيستم . اون طرف شوهرش
رو گرفت .
- شوهرش ؟
- اوهوم ... رهبر گروه ما ... که مي خواد براي هم پيماني با آدريان اقدام کنه .
آيدن سر به زير انداخت :
- متاسفم . نه به خاطر اينکه خواهر باهات اينطور رفتار کرد . متاسفم به خاطر اينکه تنهايي . فکر کنم من تنها کسي باشم که بدونم
تنهايي واقعا يعني چي ...
- تو تنهايي ؟
- بيشتر از اون چيزي که فکرش رو بکني . _ آيدن دوباره نگاه پرسشگرش را نثار راد کرد و ادامه داد _ راسته که مي گن سانتور ها
مي تونن آينده رو ببينن ؟
- آره .. اما نه همشون ... در حقيقت ديدن آينده نيست ... يه جور تصوير از چيزيه که طرف مقابل هست ... سانتور ها مي تونن درباره
واکنش هاي فرد در برابر زندگي درست حدس بزنن ... يه عده هم از روي ستاره ها و علايم آسموني درباره اتفاقات کلي که به وقوع
مي پيونده پيش گويي مي کنن . اما آيدن ... پيشگويي اونقدر هم درست نيست .. يعني هيچ کس مجبور نيست ، طبق پيشگويي رفتار کنه
... سرنوشت ما مدام در حال تغييره و پيش گويي صرفا بيان يکي از راه هاييه که ممکنه بريم .. ما انتخاب هاي زيادي داريم آيدن ...
هيچ پيشگويي اي سرنوشت قطعي ما نيست . جبري در کار نيست .
آيدن به فکر فرو رفت . ذهنش هر از چند گاهي ياد حرف هايي مي افتاد که از سالار شنيده بود .
"مراقب باش شمشيرت اولين بار به خون چه کسي آغشته ميشه " ... " تخت شاهي هر لحظه براي تو تشنه تر ميشه آيدن و اين عطش
در طول اعصار شاه هاي زيادي رو به زانو در آورده تا اوني که مي خواد رو به دست بياره و تو پادشاهي هستي که تخت مي خواد...
آيدن ،تو تاجي از طلا نخواهي داشت ... "
romangram.com | @romangram_com