#کریشنا_پارت_281

- تو جون من رو نجات دادي ... منم همينکارو برات مي کنم .

- و اگه فرصتش پيش نياد ؟

- بالاخره يه جايي پيش مياد .

- و اگه اون موقع تو نباشي .

- من هنوز يه سانتورم .. من رو دست کم نگير .

بالاي تپه سرسبزي ايستاد . خورشيد در آستانه طلوع بود . آيدن مي توانست قصر را از همين دور ببيند و به اين معنا بود که سفر

کوتاهش با راد به انتهايش نزديک مي شود . احساس عجيبي داشت ، انگار داشت به خانه بر مي گشت . به بلندترين برج قصر خيره شد



. کريشنا الان حتما جايي در انجا بود و ايدن اصلا نمي دانست ، رو در رويي با او چگونه پيش خواهد رفت . سرش را پايين گرفت و از



روي کوله نيم تاج ولايت عهدي اش را لمس کرد . حالا به اين تاج هم حس قرابت داشت .

راد گفت :

- نزديک اينجا يه رودخونه اس ... مي تونيم اونجا يه کم استراحت کنيم .

- اونا هر لحظه ممکنه سر برسن .. اونايي که دنبال منن .

- کيا دنبالتن ؟

- سربازاي قلعه غربي .

- اونا توي قرنطينه ان .. نگران نباش از يه جايي بيشتر نمي تونن آفتابي بشن .

آيدن با نگراني پاسخ داد :

- اوضاع ديگه مثل گذشته نيست . البته يه مدت خيلي کوتاه مشکلي ايجاد نمي کنه . کنار رودخونه توقف مي کنيم .

سپس همراه هم از تپه سرازير شدند . آيدن اين رودخانه را مي شناخت . رودخانه اي در کنار يک چشمه و يک بوته بسيار بزرگ از

رزهاي آبي رنگ خوشبو... راد ، بريان را کنار بوته رز پايين گذاشت و با کف دستهاي بزرگش آب نوشيد . آيدن کنار رود زانو زد .

آب زلال و خروشان رود ،خنکايش را به اطراف ساطع مي کرد . گويي هواي تازه و فرح بخشي در ساحل آن جريان دارد . آيدن نفس

عميقي کشيد و سرش را در رود فرو برد . آرامشي عجيب تمام وجودش را فرا گرفت . سر بيرون آورد و به بوته رز آبي خيره شد .

لبخند تلخي زد .


romangram.com | @romangram_com