#کریشنا_پارت_279
ندارن ..
- شماها کجا زندگي مي کنين
-.. توي جنگل ... مثل پن ها و ساتير ها و بقيه ... هر کس در قلمرو خودش .
آيدن شانه اي بالا انداخت و پرسيد :
- اسمت چيه ؟
- مِدراد *
- اسم من آيدنه ... مي تونم راد صدات کنم ؟
- بيشتر سانتور ها جوابشون منفيه ... اما مي توني .
- متشکرم راد .... واقعا نمي دونستم چطور اونو به قصر برسونم .
راد اما سکوت کرد و به راهش ادامه داد . آيدن سر صحبت را باز کرد تا روي ظن خود سرپوش بگذارد :
- چي شد که زخمي شدي راد ؟
- من اخراج شدم .
- اخراج ؟ از کجا ؟!
- از گروهم .
- چرا ؟
- براي اينکه قوانينشون رو نمي خواستم ... اونا مي خوان براي جنگ با غربي ها متحد بشن اما من .. من نمي خوام ... من شاه کريشنا
رو دوست دارم حتي اگه همونطور که مي گن . دروغگو باشه .
- يعني چي ؟
- به خاطر پنهان کردن هويت واقعيش ... سانتور ها اون رو دغل کار و منحرف و دروغ گو مي دونن ... معتقدن به شرفشون ضربه زده
اما من ...
- تو چي فکر مي کني ؟
- من فکر مي کنم اون حتما دليل محکمي براي اينکار داشته ... مطمئنم براي خودش هم سخت بوده ... گرچه در دروه پادشاهي اون خيلي
قوانين سخت شد اما اوضاع بهتر شد ... جنگ ما با پن ها خاتمه پيدا کرد . ققنوس ها به پشت کوه هاي ابري برگشتن . تکشاخ ها بيشتر
از هميشه در امان موندن . خون اشام ها کنترل شدن و گرگنماها ماه کامل رو در حصار گذروندن . خيلي ها ميگن اون پادشاه خوبي
romangram.com | @romangram_com