#کریشنا_پارت_278
- صبر کن . تو من رو نجات دادي .
آيدن به زحمت بريان را روي دوشش گرفت :
- مي توني بابتش بهم بگي .. متشکرم ...
سانتور سرش را با غرور بالا گرفت و با لحن جدي اي پاسخ داد :
- متشکرم .
آيدن شانه اي بالا نداخت :
- قابلي نداشت .
و راهش را به سمت جنگل در پيش گرفت اما سانتور دوباره گفت :
- حمل دوست بيهوشت برات سخته . بذارش روي پشت من . من تا مقصد همراهيت مي کنم .
آيدن با بي اعتمادي گفت :
- ممنون از لطفت . ولي ترجيح مي دم تنها برم .
سانتور به او نزديک شد :
- هيچ وقت اجازه نمي دم به شخص ديگه اي مديون باشم .. بذار دينم رو بهت ادا کنم . باور کن هيچ سانتوري با پشتش کسيو حمل نمي
کنه .
آيدن با تشويش و دو دلي پاسخ داد :
- چرا دربارش خوندم .. يعني شنيدم ... واسه همينه که يه کم مشکوکم .
- يه سانتور خيانت نمي کنه ... من براي شرافتم ارزش قائلم .
آيدن که از سنگيني بريان کلافه شده بود ، گفت :
- بسيار خب ... من دارم به قصر مي رم . مقر پادشاهي ... راه طولاني ايه ... اصلا مي توني بياي؟ .. باوجود کسايي که زخميت کردن
.. به قصد کشت .
سانتور بريان زا روي پشتش گذاشت و پاسخ داد :
- اونا مطمئن هستن من تا الان مرده ام .فقط من نمي تونم از دروازه شهر . وارد بشم .. يعني نمي تونم وارد شهر بشم اصلا ..
- چرا ؟
- هر موجودي که ظاهر غير انساني داشته باشه نمي تونه ... يعني اونايي که ظاهر خيلي خيلي متفاوت دارن ... حق ورود به شهر رو
romangram.com | @romangram_com