#کریشنا_پارت_277
چشمهاي سانتور سياهي رفت و درون حدقه اش گشت و روي زمين افتاد . آيدن روي زمين زانو زد . زخمهايش عميق و خونين بودند .
سانتور گفت :
- وقتي که مردم ... من رو بسوزون . نذار دستشون بهم برسه ...
آيدن با حيراني پاسخ داد :
- نمي ذارم بميري ...
سانتور به شدن نفس نفس مي زد :
- راه نجاتي نيست ... من مي ميرم .
آيدن با سنگ تيزي مچ دستش را بريد و گفت :
- زود باش .. از اين بخور .
سانتور سر باز زد :
- از يه خون آشام ؟ ترجيح مي دم بميرم ...
آيدن اصرار کرد :
- من خون آشام نيستم . زودباش .
و به زور دستش را به لبهاي سانتور چسباند . تاثير خون ايدن اينبار خيلي سريع تر از دفعه پيش بود . زخم ها کم کم شروع به ترميم
کردند . آيدن نوشيدني انگوري را به سانتور داد و گفت :
- خيلي بهتر شدي .. خيلي زود کاملا ترميم مي شي ..
سانتور نگاهي به او انداخت و گفت :
- تو خون آشام نيستي ...
- اينو که همون اول بهت گفتم ... نيستم .
- تو چي هستي ؟ بوي خون ميدي ... خون تکشاخ اما محاله يه مالتس باشي ... تو .. تو .._ چشمانش را تنگ کرد با تحيري زايد الوصف
ادامه داد _ تو يه انساني ...
آيدن لبخند آشفته اي زد :
- داستانش طولانيه رفيق ... مهم اينه که حالت خوب شده .. من بايد برم . عجله دارم .
سانتور نگاهي به تنش انداخت و روي چهار پايش ايستاد و گفت :
romangram.com | @romangram_com