#کریشنا_پارت_276
" اون شمشير ديگه متعلق به من نيست "
کوله کوچکي را از وسايل ضروري پر کرد و به سمت بريان رفت . قدرتي که در بازوانش احساس مي کرد احتمالا به قدري بود که
بتواند بريان را حمل کند . کنار پنجره ايستاد و خنجري را به سمت نگهبان پرت کرد . خنجر روي بازوي نگهبان نشست . حالا بايد به
سرعت و قدرتش تکيه مي کرد ، اگرچه حمل بريان بدون ترديد از آنها مي کاست . بريان را روي دستانش گرفت لبه پنجره ايستاد .
نگهبابنان دور فرد زخمي جمع شدند و عده اي هم اطراف ديوار دنبال ضارب مي گشتند . آيدن روي حواسش متمرکز شد . چشمانش را
بست و بين علفهاي بلند ديوار پريد . حفظ تعادل با وجود بريان برايش بسيار دشوار بود .
يکي از نگهبانان فرياد زد :
- يکي پشت علف هاست .
آيدن با تمام سرعت از آنجا دور شد و پشت سنگ صخره اي شکل پنهان شد . بريان را روي دوشش گرفت . با اين همه قدرتي که به
دست آورده بود هم باز حمل بريان دشوار مي نمود . هنوز صداي نگهبانان را مي شنيد که کم کم اضافه مي شدند . آيدن در يک لحظه
تصميم گرفت . همه قوتش را به کار گرفت و سريع و فرز از انجا دور شد . صداي نگهبانان هنوز به گوش مي رسيد :
- از اون طرف ... يکي با سرعت از اونور رفته .... بياين ... اينجا .
آيدن به طرز باورنکردني اي توانسته بود همزمان همه قوايش را تشديد کن و به کار گيرد . بريان گرچه سنگيني مي کرد اما آيدن از
دويدن باز نايستاد و بي وقفه و با تمام سرعت پيش مي رفت تا جايي که ديگر صداي هيچ نگهباني به گوش نمي رسيد . آفتاب کاملا
غروب کرده و شب فرا رسيده بود . بريان را روي زمين گذاشت و کنار يک درخت نشست . نمي توانست زياد متوقف شود . بدون شک
ادريان تا حالا متوجه فرار او شده بود و سربازهاي قلعه به دنبالش بودند . شمشيرش را به دست گرفت و به غلاف نقره فامش خيره شد
. چشمهايش ديگر سرخ نبود . تنها برق سرخ رنگ محوي گاه گاه از آن ديده مي شد . نفس عميقي کشيد . با اين وضع اگر پيش مي رفت
، حمل بريان برايش معظل مي شد .
صداي خش خش برگ ها توجهش را جلب کرد . شمشيرش را بيرون کشيد و با نهايت دقت به اطراف خيره شد . از پشت سياهي سايه
بزرگ و حجيمي خود نمايي مي کرد . آيدن گفت :
- کي هستي ؟
موجود عظيم الجثه لنگان لنگان جلو آمد . نيمي اسب و نيمي انسان . او يک سانتور بود . يک سانتور مذکر که به شدت زخمي شده بود .
آيدن با نگراني جلو رفت و گفت :
- حالت خوبه ؟
romangram.com | @romangram_com