#کریشنا_پارت_275



. به مايع نقره فام خيره شد ، آيدن تکشاخ ها را خوب مي شناخت . بدون شک نوشيدن از اين شيشه جنايت هولناکي بود که روح انساني



آيدن و هر کس ديگري را در هم مي شکست . نوشيدن از پاکترين عنصر هستي به وسيله پليد ترين وجود در دنيا . حتي جاودانگي با

آنهمه شگفت انگيزي اش ارزش اين کار را نداشت و به قول ادريان ، طمع کريشنا را به جايي رسانده بود که بدون نياز جسماني ، تنها



و تنها به خاطر قدرت و عمر بيشتر ، از ان مي نوشيد . بدون هيچ شرمي .

حتي آدريان هم از نوشيدن آن ، عذاب مي کشيد . با اينکه زنده ماندنش وابسته به اين خون بود . در کمد را بست . حالش از خودش به

هم مي خورد . اين همه دليل و اين همه استدلال و شهود ، حتي ذره اي از محبت کريشنا را در قلب آيدن کم نمي کرد . شايد خود آيدن

هم هيولاي بالقوه اي بود که شرمي از عشق به هيولايي ديگر نداشت .

به بريان نگاه کرد . موجود جاودانه اي که براي زنده ماندن به هيچ چيز نياز نداشت . يک الف اصيل که قرنها بي آنکه پير شود و يا

ذره اي از وجودش کاسته شود ، زندگي مي کرد . براي لحظه اي از ذهن آيدن گذشت و آرزو کرد که کاش يک الف مي بود . يک الف

اصيل ... با همان هيبت و نگاه گيرايي که بريان داشت . کنار تخت بريان نشست و گفت :

- اعتراف مي کنم که کاش تو جاي آدريان بودي ... کاش تو دوست من بودي .

کسي به در مي کوفت . آيدن با صداي بلندي گفت :

- کيه ؟

صداي هاران به گوش رسيد :

- منم سرورم .. هاران . اومدم بگم پادشاه توي برج فرماندهي منتظرتونن .

- بگو تازه از حموم اومدم ... کارشون رو شروع کنن .. من خيلي زود ميام .

تمرکز کرد : صداي پا و نفس هاي کسي ديگر به گوش نمي رسيد . به سمت کمد رفت و بطري نقره فام را برداشت . چشمانش را بست

و سر کشيد . تمام بدنش ناگهان سرد شد . مدتها بود که اين حجم از خون را يک جا نخورده بود . قدرتي بي مانند در تمام وجودش حس

مي کرد . گويا تمام اين مدت بدنش براي داشتنش التماس مي کرد و آيدن تازه آن را به خود تزريق کرده باشد . به طرز عجيبي فرز و

سريع شده بود و حواسش با اندکي تمرکز و بدون زحمت زيادي چندين برابر قدرت عادي عمل مي کردند . لباس آزادتري پوشيد و

شمشيرش را از رو بست . مي توانست چشمان سرخ و درخشنده اش را در سطح صيقلي آن ببيند . صداي آدريان در گوشش مي پيچيد :


romangram.com | @romangram_com