#کریشنا_پارت_274

فهمم ؟

کريشنا به دسته صندلي تکيه داد و با صداي آرامي گفت :

- متاسفم .

بريان بي توجه به اين عذخواهي ادامه داد :

- حرف من اينه که يه داستان عاشقانه مي تونه همه قدرتت رو در هم بشکنه ... مي تونه نابودت کنه ... يادت نره که تو يه پادشاهي ...



زندگي تو اونجوري پيش نمي ره که قلبت فرمان ميده .

کريشنا سکوت کرد و پس از مدتي گفت :

- من با قلبم ادامه ميدم ...و اعتقادي هم به پيشگو ها ندارم .

بريان گفت :

- اما ...

- برو بيرون ... همين الان ... اين يه دستور سلطنتيه .

بريان اخم کرد و گفت :

- بسيار خب ... وقت بخير اعلي حضرت .

تا جايي که مي توانست خم شد و تعظيم کرد . از کنار آيدن گذشت و از اتاق خارج شد . "

آيدن چشم گشود . قلبش به تپش افتاد . دلتنگي اش براي کريشنا بيش از پيش آزارش مي داد . روي کاناپه دراز کشيد و به فکر فرو رفت



. بي شک در مدت جلسه برج فرماندهي ، فرصت بي نظيري براي فرار مهيا مي شد . برخاست و از پنجره اتاقش به بيرون نگريست .

پنجره ي اتاق ايدن به پشت مرز قرنطينه باز مي شد . او مي خواست بريان را هم با خود ببرد ، نمي توانست همراه بريان به اسطبل

برود ، اين عجيب به نظر مي رسيد . بنابراين به دنبال راه ديگري بود .

به ذهنش زد ، شايد مي توانست از اين ارتفاع بپرد . همانطور که پيشتر از دره اي پريده بود که پرديس از آن سقوط کرد . به بريان

نگاه کرد . شايد پريدن به همراه بريان کارش را کمي دشوار مي کرد . بريان درشت اندام و قد بلند به حساب مي آمد و احتمالا

استخوان هاي الفي اصيلش از يک انسان معمولي خيلي سنگين تر بود . آيدن در کمدش را گشود . يک بطري متوسط خون تکشاخ ، هديه

ورود آيدن به قلعه سياه از طرف آدريان بود ، که آيدن تا الان تنها چند قلپ از آن را نوشيده بود . شايد بايد اينبار زياده روي مي کرد


romangram.com | @romangram_com