#کریشنا_پارت_273
- فقط بهم بگو ... شايد بتونم کمکت کنم .
کريشنا سر گرداند و وارد اتاقش شد و گفت :
- واضحه که اون به هيرا جذب شده ... فقط من نمي دونم اصلا مي تونم بهش بفهمونم که هيرايي وجود نداره يا نه ...
- از اول هم بهت گفتم اينکار اشتباهه ..
- بس کن ... از اين جمله "از اول بهت گفته بودم" متنفرم بريان ...
- رهاش کن ... احساساتت رو دربارش ناديده بگير .
کريشنا مستاصل و درمانده پاسخ داد :
- نمي تونم بريان .. نمي تونم ... همه چيز درباره اون فرق مي کنه .. حاضرم هزاربار به خاطر اشتباهاتش بهش فرصت بدم .. حاضرم
هزار بار ببخشمش .. فقط براي اينکه باشه ...
- نمي خوام تکرار کنم ... که بايد به هشدار من توجه مي کردي .... اما بايد ...
- بسه ديگه ...
- من بهت گفته بودم ما فقط اونو براي وفاداري تخت مي خوايم ... اين تو بودي که مدام براي تماشاش مي رفتي .
- نمي تونستم بريان .. مي فهمي ؟.. و الان هم نمي تونم ... وقاداري تخت برام مهم نيست ... عذاب اين احساس خيلي بدتر از وقتيه که
تخت بهم وفادار نبود .
- مي فهمم اما ...
کريشنا فرياد زد :
- وقتي ميگي "اما" يعني هيچي نمي فهمي ...
- کريشنا خودت رو کنترل کن .. من درک مي کنم چي داري ميگي ...
- تو هيچي از وابستگي نمي فهمي ... هيچي .
بريان به چشمهاي کريشنا خيره شد . در نگاهش حرفهاي خفته اي موج مي زد . آيدن اين نگاه را مي شناخت . بريان نمي توانست از
پس اين نگاه ، حرفي بزند . اما برخلاف انتظار بريان به حرف آمد :
- من نمي فهمم ؟ هيچ معلومه که داري چي ميگي ؟ من ايستادم اينجا و تو داري بي تابانه درباره مردي که عاشقشي برام حرف مي
زني ... من ايستادم و گوش مي دم ... و همه دردهاي شنيدنش رو در خودم ميريزم ... و گوش ميدم ... و تو ميگي من از علاقه چيزي نمي
romangram.com | @romangram_com