#کریشنا_پارت_272

- تو برج فرماندهي مي بينمت .

سپس برگشت و به سمت سرسراي اصلي رفت . آيدن ايستاد و تا جايي مي توانست رفتنش را تماشا کرد . دلش براي ادريان تنگ مي

شد ، اما تمام وجودش به او فرمان مي داد که به کريشنا برگردد . حتي اگر به خاطرش در جبهه غلط مي ايستاد . ترديد هر چند همچنان



با ذهن و قلبش بازي مي کرد .

وارد اتاقش شد و کنار تخت بريان نشست . اشک بي اراده از چشمش سرازير شد .

هنوز هم نمي توانست اشک هاي مليساندرا را فراموش کند . درست وقتي که آيدن روي اسبش نشست ، مليساندرا خود را به مادرش

چسباند و دامنش را خيس از اشک کرد . فقط کاش برگشتش ارزش اينهمه رنج را داشت . کاش ...

سرش را تکان داد و مقابل اين افکار شک برانگيز ايستاد ، هرچند سيلابوار به سمت ذهنش هجوم آورده بودند . چشمانش را بست و

تمرکز کرد . ورود به ذهن بريان ، تنها چيزي بود که مي توانست حواسش را از اين ترديد پرت کند .

" صداي گريه هاي آشنايي توجه آيدن را به خودش جلب کرد . قصر بود ... همين قصر کنوني که کريشنا در ان ساکن بود و بريان با

همان لباس هاي معمول کنار اتاق کريشنا ايستاده بود . آيدن اينبار جرات کرد و به بريان نزديک شد ، خيلي عجيب به نظر مي رسيد ،

انگار بريان هم او را نمي ديد . آيدن درست رو به روي بريان ايستاد به صداي گريه هاي بي تابانه کريشنا گوش فرا داد . بريان

مصرانه گفت :

- بس کن کريشنا ... اوضاع با اشک ريختن بهتر نميشه .

صداي کريشنا فرياد زد :

- بهت گفتم از اينجا گم شو بريان .

بريان با عصبانيت پاسخ داد :

- اون پسره ارزشش رو نداره .

در ناگهان گشوده شد . کريشنا در پيراهن خواب کوتاه و حريري رو به روي بريان ايستاد و گفت :

- من تعيين مي کنم که اون ارزش چه چيزهايي رو داره ...

- چرا داري گريه مي کني ؟

- به تو ارتباطي نداره که بدوني ...

بريان يک قدم به او نزديک شد :


romangram.com | @romangram_com