#کریشنا_پارت_271

فکر مي کرد خداحافظي کند . وقتي مليساندرا خود را به آغوش او انداخت و فشرد ، وقتي موهاي بلندش تمام صورت آيدن را پوشاند ،

نتوانست با بغض گلويش مبارزه کندو همپاي مليساندرا اشک ريخت . اصلا نمي فهميد چرا احساساتش اينطور مهارنشده و افسار

گسيخته او را تحت کنترل گرفته اند .

راهش را به سمت اتاقش کج کرد اما آدريان صدايش زد :

- آيدن .. هيچ معلومه کجايي ؟ قبل از غروب افتاب بيا به برج فرماندهي ... خيلي مهمه ... بايد باشي ...

آيدن سر گرداند و با صداي گرفته اش گفت :

- باشه سعي مي کنم بيام .

آدريان به او نزديک شد :

- اين چه قيافه ايه ؟ چت شده ؟ گريه کردي ؟

آيدن دست آدريان را از روي شانه اش پس زد و با سردي پاسخ گفت :

- به تو مربوط نميشه .

و راهش را به سمت اتاقش در پيش گرفت . آدريان اما همپايش شد :

- آيدن .. ديگه از اين افت و خيز هاي رفتاري تو خسته شدم . ما در آستانه جنگيم ... اين همه پستي و بلندي و بي ثباتي اصلا مناسب

اين وضع نيست .

- تو در آستانه جنگي آدريان ... من نيستم .

- تو وليعهد مني .

آيدن با خشم بي مرزي فرياد زد :

- وليعهد کريشنا هم بودم ... چيزي جز دردسر برام نداشت . حالا ولم کن ...

- چرا اينقدر عصبي و ناراحتي ؟

آيدن نگاهي به آدريان انداخت . به چشمانش خيره شد . به چشمان درشت و سرخي که آيدن را به ياد چشمان آبي کريشنا مي انداخت .

سر تا به پاي ادريان را از نظر گذراند . معلوم نبود بعد از فرارش اصلا آدريان را اينطور ببيند يا نه ... لحظه اي دلش لرزيد . به

ادريان نزديک شد و شانه اش را فشرد و سير نگاهش کرد و گفت :

- فقط بذار خودم آروم بشم ...

آدريان لبخند زد :


romangram.com | @romangram_com