#کریشنا_پارت_270

- بذار برم ... بذار برگردم پيش پدر و برادرهام .

بريان با خشونت گفت :

- اگه بري مي ميري ... مثل اونا ... آيدن مرده ... تيمون و توماس کشته شدن ... اگه تو هم برگردي .. ميميري ... ازت مي خوام بري

... بري به قلعه غربي ...

پسرک باز هم اصرار کرد :

- بذار بميرم .. بدون اونا نمي خوام زندگي کنم .

بريان فرياد زد :

- جيمي ... به من گوش کن ... يه در مخفي توي اسطبل قلعه سياه هست .. اين تونل تو رو به اونجا مي رسونه ... وقتي به اونجا رسيدي



از راه رودخونه به سمت دنياي آدمها ميري ... و هيچ وقت بر نمي گردي ... شنيدي ؟ هيچ وقت جيمي ... و به هيچ کس نمي گي کي

هستي ... جيمي برو ... خواهش مي کنم .

- اما پدرم ... برادرهام ...

بريان جيمي را در آغوش گرفت و گفت :

- برو پسر ... اميدوارم چشماي سبزت کار دستت نده ... حالا برو ... برو ... اونجا آينده تازه اي برات رقم مي خوره .

جيمي با مشعل بزرگي در دست وارد سياهي تونل شد . بريان قطره اشک گونه اش را زدود و به سمت صداي گريه نوزادي رفت که در

پارچه اي سپيد پيچيده شده بود . نوزاد را در آغوش کشيد و گفت :

- من و تو مونديم کوچولو ... "

آيدن چشم گشود . در اين تصاوير جز کريشناي نوزاد ، بريان قهرمان و احتمالا جد آيدن ، نکته ديگري نهفته بود . يک راه مخفي منتهي



به تونل در اسطبل قلعه . لبخندي زد و به جسم بي حرکت بريان خيره شد . اين مرد بي همتا بود .

* * *

آيدن با زانوان سست و پاهاي بي حسي از اسب پايين پريد . گلويش هنوز مي سوخت و صدايش گرفته بود . مي توانست حدس بزند که

چشمانش هم سرخ و پف کرده است . اسب را به خدمه اسطبل تحويل داد و وارد قلعه شد . خداحافظي اش با مليساندرا بيشتر از چيزي

که تصور مي کرد تلخ بود . نمي توانست چشمان اشکبار و خاکستري اش را فراموش کند . خودش هم ، نتوانسته بود به ان سادگي که


romangram.com | @romangram_com