#کریشنا_پارت_269
آيدن خواست چيزي بگويد اما تصاوير عجيبي مدام از ناکجا آباد به سرش مي زد و از مقابل چشمانش رد مي شد . براي آيدن عجيب
بود . گويي بريان را مي ديد .... همزمان در اتاق ... اما نه اين اتاق ... تصاوير بريده و مبهم مي نمود . آيدن چشمانش را محکم بست و
گشود اما تصاوير عجيب محو نشد . مي توانست آيدن را ببيند که دختر بچه سه يا چهار ساله اي را در آغوش دارد . دختر بچه اي با
موهاي تيره و چشمان درشت آبي رنگ .
آيدن جا خورد . بريان شعر موزون و زيبايي را با آهنگ بسيار دلنشين براي کريشناي چهار ساله زمزمه مي کرد . آيدن لب گشود ...
گويي همزمان در ذهن بريان و کنار مليساندرا بود . همراه با بريان شد و جملات او را با همان اهنگ براي مليساندرا تکرار کرد :
" پشت آن کوهاي بلند ، بعد از چمنزارها ، ايستاده اند ... آرام و نوراني ... درخشان و با شکوه ... اسبهاي سفيد .. روشنايي و کوه ...
پشت قله .. پشت برفها ، پشت آيينه .... و پس باران ... خواهد آمد به رنگ رويايي ... سپيد و نوراني .. خواهد آمد ... پس از باران ...
پس از باران تند ... پس از رعد و برق و طوفان ... يک نفر از پس اينه مي آيد ... يک نفر .. پس از باران "
بغض گلوي مليساندرا شکست و خودش را با بي قراري به آيدن چسباند . آيدن سرش را بوسيد و به نوازش موهايش پرداخت . مليساندرا
حالا آرامتر شده بود . ذهن ايدن اما درگير اتفاق عجيبي که رخ داده بود ، شد . گويا بريان ، به ذهن آيدن آنچه لازم داشت را القا کرده
بود . گويي يک ارتباط ذهني بين آنها برقرار بود . فکر آيدن به کار افتاد . تمام خاطراتي که از بريان ديده بود ، هر بار پاسخي به يکي
از سوالاتش بود . خاطراتي که آيدن لازم داشت که ببيند . ذهن بريان هميشه برايش باز بود ، شايد ذهن ايدن هم همينقدر براي بريان
باز شده بود . مگر نه اينکه بريان يک الف اصيل بود ...
همه چيز با هم جور در مي امد . خاطرات بريان ، جزيي از تبعيد نبود ، بلکه آينه تمام چيزهايي بود که بريان مي خواست به آيدن
نشان بدهد . پاسخ سوالات ذهن ايدن که احتمالا بريان حالا کاملا درون آن را مي ديد .
چشمانش را بست و تمرکز کرد .
" بريان مقابل پسر نونهال هشت يا نه ساله اي ايستاده بود که بسيار بسيار به شاه دالويش شبيه بود . پسرک به شدت تقلا مي کرد و
مي ناليد :
romangram.com | @romangram_com