#کریشنا_پارت_268
مليساندرا لبخند زد :
- بهترين شب زندگيم بود ... فقط کاش همه اينا با رفتن تو تموم نمي شد .
آيدن مليساندرا را به سينه اش چسباند و پيشانيش را بوسيد و پاسخ داد :
- بهت قول مي دم ، من و تو اينجا تموم نميشيم .
مليساندرا سرش را به سينه آيدن چسباند و چشمانش را بست . ظرف چند ثانيه ، به خواب رفت . معصومانه و آرام . آيدن اما به
صورت نحيف اين دختر بچه عجيب خيره شد . با اينکه همه عزمش را جزم کرده بود تا از فرصت ميهماني براي فرار استفاده کند اما
چيزي در چشمان خاکستري مليساندرا او را در قلعه نگه داشته بود ، هر چند تمام قلبش براي قصر پر مي زد . دست ظريف مليساندرا
را در دست گرفت و چشمانش را بست .
هنوز کاملا به خواب نرفته بود و يا به زعم خودش چند دقيقه نمي شد که خوابيده بود که با صداي جيغ مليساندرا از خواب پريد .
مليساندرا در حالي که از شدت هول به خود مي لرزيد ، چشمانش را به آيدن دوخت و با حالت هيستريکي گريه مي کرد . آيدن سر
مليساندرا را درآغوش گرفت و گفت :
- آروم باش ... آروم باش مليسا . چي شده ؟
مليسا هق هق کنان گفت :
- آيدن ... سرت رو بريده بودن و جمجمه ... واي نه ... تو ...
آيدن او را به سکوت وا داشت :
- نمي خواد تعريفش کني ... اصلا بهش فکر نکن ... آروم باش ... فقط يه خواب بود .. يه کابوس بي معنا ... آروم باش .. من بيدارم تا
بخوابي ... آروم باش .
- يه چيزي برام بخون .
آيدن گفت :
- من ... نمي دونم چي بخونم ...
- لالايي مادرت رو حفظ نيستي ؟
قلب آيدن فروريخت :
- من با مادرم بزرگ نشدم ... هيچ کس برام هيچي نخونده .
- مادر منم نمي تونه ديگه هيچي برام بخونه .... دلم براي لالايي تنگ شده .
romangram.com | @romangram_com