#کریشنا_پارت_267
" پشت آن کوهاي بلند ، بعد از چمنزارها ، ايستاده اند ... آرام و نوراني ... درخشان و با شکوه ... اسبهاي سفيد .. روشنايي و کوه ...
پشت قله .. پشت برفها ، پشت آيينه .... و پس باران ... خواهد آمد به رنگ رويايي ... سپيد و نوراني .. خواهد آمد ... پس از باران "
* * *
- تو گفتي مي خواي بري ...
آيدن که روي راحتي رو به روي تختخوابش نشسته بود ، سرش را بلند کرد و به مليساندرا نگاهي انداخت و پاسخ داد :
- نمي تونم مليساندرا ... نمي تونم . تصميمم رو گرفتم اما يه چيزي انگار مانع منه ... ديگه شبيه ترديد نيست . شبيه عجزه .
- نمي گي چرا مي خواي بري ؟
آيدن از جا برخاست و روي تختخواب کنار مليساندرا نشست و پاسخ داد :
- به خاطر کسي که خيلي دوستش دارم .
مليساندرا خنديد و روي زانوي ايدن دراز کشيد و پرسيد :
- يه پرنسس زيبا و مهربون ... دوست دارم ببينمش .
آيدن اخم کرد :
- نه مليساندرا ... اون نه اونقدر زيباست و نه اونقدر مهربون .
- پس چرا به خاطرش مي خواي بري ... چرا دوستش داري ؟
موهاي مليساندرا را نوازش کرد و به فکر فرو رفت . اين سوال در ذهن آيدن هيچ پاسخي نداشت . آيدن اصلا نمي دانست کريشنا را
براي چه دوست مي دارد . نمي دانست چه چيز در وجود کريشنا اينقدر او را شيفته و آشفته ساخته است :
- باور کن مليساندرا ... نمي دونم ... نمي دونم چرا .
مليساندرا به تخت بريان خيره شد و با همان لحن کودکانه اش پرسيد :
- اون مرد کيه که با صداي ما هم بيدار نميشه .. چه خواب سنگيني داره ...
- اون ... اون دوست منه و .. و بله خوابش خيلي سنگينه ... سنگين تر از اوني که به اين زودي بيدار بشه . تو هم بگير بخواب
مليساندرا ... فردا صبح زود بايد به مادرت برت گردونم .
آيدن روي تخت دراز کشيد و مليساندرا را روي بازويش گرفت و ادامه داد :
- اميدوارم تونسته باشم برات يه خاطره خوش ساخته باشم .
romangram.com | @romangram_com