#کریشنا_پارت_266

* * *

خودش را مي توانست در سنگ هاي خاکستري و صيقل داده شده قصر ببيند . چشمان آبي درشتش و لبهاي کبود و بي رنگ . به دسته

تخت شاهي اش تکيه داد . افکارش موهوم و بي نتيجه بود . گاهي حتي باورش نمي شد که آيدن واقعا او را ترک کرده است . حتي

اشتباه بريان را هم نمي توانست باور کند . جرعه ديگري از مشروبش را نوشيد و از پنجره به هواي باراني خيره شد . اين حجم

تنهايي او را مي آزرد .

اين روز ها بيشتر از هميشه ناراحت بود و شبها ... شبي بر او نگذشته بود که خيس از اشک هايش نشود . حالش از سرنوشت شومش به



هم مي خورد . هر زمان هم که مانند امشب از همه چيز درمانده و خسته مي شد به اتاق بريان مي آمد و ساعت ها به تابلو هاي نقاشي

اش زل مي زد و گاه هم با تصوير مادرش سخن مي گفت .

از تنهايي هايش . از عذاب و رنج هايش . از سختي روزگار و بيهودگي زندگيش . از سرکشي هاي طمع و تناقص هاي عشق . گاه از

آن تابلوي بي جان درباره پدرش مي پرسيد . درباره وقت هايي که پدرش هيولاي مغرور امروز نبود و اين سکوت نقاشي ديوار و

سوالهاي بي پاسخ او را بيشتر مي آزرد .

از زماني هم که تابلوي عجيب نقاشي بريان را کشف کرده بود ، ديگر نمي توانست در آن اتاق صحبت کند . نقاشي اي از خود کريشنا

.... تصوير خودش در حالي که نيمي از صورتش موهاي بلند و چشمان سرمه کشيده و آراستگي زنانه داشت و نيمه ديگر صورتش که

ابروهاي بلند و نامرتب داشت و مردانه مي نمود . اين نقاشي زبانش را بند آورده بود .

گاه نيمه مردانه تصوير را با پارچه مي پوشاند و به نيمه زنانه اش خيره مي شد و گاه بلعکس . برخي اوقات هم رو به روي اينه مي

ايستاد و به خودش و نقاشي زل مي زد . چند بار هم پايش را فراتر گذاشته بود و صورت خودش را مانند اين نقاشي آراسته بود . نيمي



آرايش شده و زن و نيم ديگر صورتش پيرايش شده و مرد . پس از اينکار معمولا از خودش مي ترسيد ... فرياد مي کشيد و مي گريست .

مي توانست کم و بيش نجواهاي روزانه را بشنود که او را مجنون مي ناميدند . مي گفتند کريشنا ديوانه شده ، مي گفتند ترس نابودي

حکومتش او را به ديوانگي و جنون کشانده اما ديگر به اين پچ پچ ها عادت کرده بود . اهميتي هم نمي داد . او هنوز قدرتمندترين

پادشاه در چندين دوره اخير بود يا فکر مي کرد که هست .

پنجره را گشود و روي صندلي راحتي بريان نشست . به صداي شرشر باران گوش فرا داد و به قطره هاي درشتش چشم دوخت . زير

لب شعري را زمزمه مي کرد که از کودکي بريان برايش مي خواند :


romangram.com | @romangram_com