#کریشنا_پارت_265
- بري ؟ کجا ؟
- مي خوام بهم اعتماد کني ... من نمي تونم اينجا بمونم ... و نمي دونم که اصلا باز هم مي تونم ببينمت يا نه ... نمي خواستم بدون
اينکه وقت بيشتري رو باهات بگذرونم برم . مي ترسيدم حسرت ديدنت توي دلم بمونه .
اشک هاي مليساندرا بي امان روي زمين مي چکيد .
- خواهش مي کنم گريه نکن مليساندرا ... قوي باش ... يادت نره ازت چي خواستم .
- نرو آيدن .
- اگه مي تونستم مي موندم . اما بايد برم . يه روزي دوباره همديگرو مي بينيم .
- خودت همين الان گفتي شايد نتونيم .
- مليساندرا ... من مطمئنم اين حس عجيب من نسبت به تو ، بي دليل به وجود نيومده . سرنوشت بدون علت تو رو سر راه من قرار
نداده ... فقط بايد بايستيم و ببينيم چرا بعد از ديدنت ، ديگه از ذهنم خارج نشدي ... مطمئنم الکي نبوده .. نمي تونه باشه مليساندرا .
مليساندرا با چهار انگشتش اشک هايش که همچنان مي باريد را زدود و با صدايي گريه آلود گفت :
- من نمي فهمم ...
آيدن او را محکم در اغوش گرفت و با صدايي بغض آلود گفت :
- وقتي بزرگ بشي مي فهمي ...
مليساندرا دستانش را دور کمر آيدن حلقه کرد و گريست . سينه آيدن را خيس از اشکهايش شد . آيدن موهايش را نوازش کرد و گفت :
- گريه نکن ... فقط بهم قول بده همون جنگجويي بشي که ازت خواستم .
آيدن رو به روي مليساندرا زانو زد و با استين لباسش چشمهايش را پاک کرد و ادامه داد :
- دوست داري دوباره برقصيم ؟
مليساندرا لبخند تلخي زد اما ايدن امان نداد و او را روي دستانش گرفت و دوباره به سالن رقص برگرداند . سعي کرد مقابل بغض
خودش بايستد ، مليساندرا دوباره معصومانه مي خنديد اما آيدن مي توانست اندوه پشت اين لبخند ها را تشخيص دهد . خودش هم دوست
نداشت به اين زودي و در وسط ميهماني اين حرف ها را به او بگويد اما مي ترسيد ديگر شرايط گفتنش پيش نيايد . مي ترسيد مجبور
شود ، ناگهاني و بي خبر از قلعه برود . چرخي زد و مليساندرا را روي پاهايش گرفت . مليساندرا ميان خنده هايش ، اخم کرد و گفت :
- کاش نمي دونستم که مي خواي بري .
romangram.com | @romangram_com