#کریشنا_پارت_264
الف هاي خالص .
صدايي از پس سرشان به گوش رسيد :
- ديگه کمتر نژادي پيدا ميشه که اصيل باشه ... مگر اونايي که به اصالتشون اهميت دادن و با بقيه ازدواج نکردن .
آيدن سر گرداند . باورش نمي شد ايلين را اينجا ببيند ، با تعجب گفت :
- تو اينجا چي کار مي کني ؟
- يه پيغام براي آدريان آوردم .
آيدن سرگرداند و پاسخ داد :
- خوبه .. حالا مي توني بري .
- بريان پيش توئه ؟
- چرا بايد بهت جواب بدم ؟
- چون براي تو هم يه پيغام دارم . از طرف کريشنا .
آيدن دست مليساندرا را گرفت و ايلين را هل داد و از کنارش گذشت و گفت :
- کريشنا هيچ وقت پيغامش رو به تو نمي ده که برام بياري .
ايلين خنديد :
- شايد ... اما همينجوري که نمي توني رد شي و بري ... حداقل باهام برقص ... مطمئنا چيزايي هست که رقص با يه دختر ده ساله ،
نصيبت نمي کنه .
- متاسفم ، خلاف اداب و رسومه که با همراهم نباشم .
ايلين اين بار بلند تر خنديد :
- اون همراهته ؟ جدي که نمي گي آيدن ؟
آيدن بي انکه حرفي بزند از کنارش رد شد . مليساندرا گفت :
- حرفش اذيتت کرد ... اصلا چرا من رو با خودت آوردي که اينا رو بشنوي .
قطره اي اشک از چشمانش چکيد . آيدن گونه خيس مليساندرا را پاک کرد و گفت :
- نه .. نه ... گريه براي چي ؟ گوش کن مليساندرا ... من تو رو با خودم آوردم به جشن .. چون نمي خواستم بي خداحافظي برم ...
مليساندرا گفت :
romangram.com | @romangram_com