#کریشنا_پارت_263

همراه آنها شود . آيدن رو به مليساندرا کرد و گفت :

- استرس نگير ولي مثل اينکه ما هم بايد همراهشون بريم .

آيدن از جا برخاست و بازويش را به مليساندرا سپرد . به نظر مي رسيد ، مليساندرا ديگر آنقدر که آيدن تصور مي کرد مضطرب

نيست . نگاه هاي مردم گرچه همانقدر متعجب و حيرت زده بود اما گويا مليساندرا هم مثل ايدن به آن عادت کرده بود . با آهنگي ملايم

و زيبا دست مليساندرا را گرفت و با خود همگام شد . مليساندرا هم به همان ظرافتي که از او انتظار مي رفت آيدن را همراهي مي کرد



. لبخند کودکانه اي روي لبانش نقش بسته بود . پس گذشت چندين ثانيه ، گويي ديگر مردم را نمي ديدند . ديدن لبخند مليساندرا دوباره

آيدن را غرق در خود ساخته بود . با هيجان او را روي پاشنه اش چرخاند و کمرش را گرفت و بالا برد و چرخيد . مليساندرا از ته دل

خنديد و روي پاشنه اش فرود امد و همگام با آيدن شد . حالا گيلن و آگوستا ، هاران و دختر ناشناس زيبايي هم به ميانه سالن آمدند .

آدريان و رزالين سر جايشان برگشته بودند اما آيدن دلش نمي آمد حالا که موسيقي تند تر شده است ، مليساندرا را از اين لذت محروم

کند . هرولد و زن مو قرمزي به انها پيوستند و پس از آنها مردم عادي نيز وارد سالن شدند . موسيقي تند تر شد . ديگر گويي درجات

اجتماعي اهميتي براي هيچ کس نداشت . تمام جمعيت يک صدا هورا مي کشيدند .

مليساندرا هيجان زده و بي قرار پا مي کوبيد . حرکاتش انقدر بي نقص بود که آيدن تصور مي کرد ، سالهاست که تمرين مي کند .

گامهاي موزون و چرخ هاي ظريفش او را به ياد پريزاد هايي مي انداخت که در ميهماني پن ها ديده بود . در حالي که نوشيدني

سفارشي مليساندرا را به دستش مي داد ، پرسيد :

- تو چي هستي ؟

مليساندرا ابرويي تاب داد:

- يعني چي ؟

- يعني چي هستي ؟ الف ؟ انسان ؟

ملساندرا خنديد :

- ديگه هيچ الف خالص و يا انسان خالصي اينجا پيدا نميشه ... من دورگه ام . مادرم ميگه يه رگ از پريزادهاي دشت پن دارم.

آيدن لبخند زد و از تشخيص خارق العاده خودش تعجب کرد :

- دشت پن ها ؟

- آره .. مادرم ميگه يه جايي نزديک دنياي انسانهاست . من يه رگ از خود پن ها هم دارم ... پدرم هم از نسل الف ها بوده ... البته نه


romangram.com | @romangram_com