#کریشنا_پارت_262

آيدن که به سختي جلوي خنده اش را مي گرفت ، گفت :

- چشم .

مليساندرا به شانه آيدن تکيه کرد و گفت :

- از دنياي آدم بزرگا متنفرم .

آيدن به خدمه سرو نوشيدني اشاره کرد و پاسخ داد :

- راستش منم مدت کميه وارد دنياي آدم بزرگها شدم .

مليساندرا با تعجب پرسيد :

- تو چند سالته ؟

آيدن يک گيلاس نوشيدني انگور برداشت و پاسخ داد :

- چند ماه ديگه بيست و دو ساله ميشم . تو نوشيدني نمي خواي ؟

مليساندرا سرش را به نشانه نفي تکان داد و گفت :

- نه .. شراب نه ... نوشيدني عادي نداريم ؟

خدمتکار سر تکان داد و براي آوردن نوشيدني رفت . مليساندرا ادامه داد :

- برادر منم بيست و دو ساله بود که کشته شد . البته اون همسر و بچه داشت .

آيدن جا خورد . مليساندرا حرفش را تکميل کرد :

- خيلي ها اينجا قبل از بيست سالگي ازدواج مي کنن ... مي دوني ... هيچ کس نمي دونه چقدر زنده مي مونه ... خيلي زود عاشق مي

شن و خيلي زود ازدواج مي کنن و بچه دار ميشن .

آيدن سکوت کرد و به مليساندرا خيره شد اما ذهنش مشغول حرفي بود که قلب آيدن را لرزاند " هيچ کس نمي دونه چقدر زنده مي مونه

ترس عجيبي وجودش را در بر گرفت . او هم نمي دانست چقدر زنده مي ماند و با وجود جنگ تکليف زنده ماندن کريشنا هم مشخص نبود

. حتي تصور اينکه پيش از بازگشتش نزد کريشنا بميرد و يا او را از دست دهد ، آزارش مي داد . مو به تنش راست شد . افکارش مدام

برايش مرگ کريشنا را برايش مجسم مي کرد و آيدن با تمام قوايش مي خواست تا با هجوم اين تصاوير مبارزه کند اما موفق نمي شد .

مليساندرا آيدن را به خودش آورد :

- آيدن ... آيدن ... پادشاه داره بهت اشاره مي کنه .

آيدن سر گرداند . آدريان و رزالين از جا برخاسته و براي رفتن به ميان سالن آماده شده بودند و آدريان به ايدن اشاره مي کرد تا


romangram.com | @romangram_com