#کریشنا_پارت_261
- خيلي قشنگه .
آيدن به او نگريست . نم اشکي روي چشمانش نشسته بود و با حالتي عصبي با انگشتانش بازي مي کرد . آيدن شانه اش را فشرد و گفت
:
- حالت خوبه ؟
مليساندرا به خود آمد و لبخند زد . آيدن ابروانش را بالا برد و ادامه داد :
- اميدوارم به همون خوبي که شمشير مي زني برقصي .
مليساندرا خواست چيزي بگويد اما سه مرد و دو زن به آيدن نزديک شدند و مکالمه انها را قطع کردند . مردي که از همه جلوتر ايستاده
بود ، تعظيم کرد و گفت :
- خيلي خوشحالم که مي بينمتون . اسم من هرولده سرورم.. اخبار قهرماني شما در نجات پادشاه آدريان به گوش همه رسيده ... مي
خواستيم اين قهرمان باهوش رو از نزديک ببينيم . باعث خرسنديه .
آيدن سعي کرد به خودش مسلط باشد . اين سوء تعبير تا کجا مي خواست ادامه پيدا کند ؟ سري تکان داد و گفت :
- متشکرم . اميدوارم بهتون خوش بگذره .
هرولد به مليساندرا نگاهي انداخت و پرسيد :
- مي تونم افتخار آشنايي با اين بانوي کوچيک زيبا رو داشته باشم ؟
آيدن دستش را دور شانه مليساندرا حلقه کرد و با لبخند پاسخ داد :
- ايشون مليساندراست ... همراه جشن من .
- همراهتون ؟
آيدن با سر پاسخ مثبت داد . هرولد دست مليساندرا را بوسيد و گفت :
- خيلي زيبا شديد بانوي من .
مليساندرا خنديد و با سر احترام گذاشت . هرولد و چار همراهش با حيرت از کنارشان گذشتند . آيدن گفت :
- مليساندرا ... تو همراه مني ... همراه وليعهد .. لازم نيست به کسي اداي احترام کني ... مثل رزالين .
- الان مي فهمم که واقعا براي نشستن روي اين جايگاه کوچيکم . اين رسوم سلطنتي مال آدم بزرگاست .
آيدن از ته دل خنديد . مليساندرا اخم کرد و ادامه داد :
- ميشه اينقدر بهم نخندي ؟
romangram.com | @romangram_com