#کریشنا_پارت_260

اضطراب با تمام قدرت چسبيد و نگاه ها تماما معطوف به آنها شد . گرچه هنوز جشن به طور رسمي اغاز نشده بود و در سرسراي

بزرگ تنها اهالي قلعه حضور داشتند اما اين چيزي از اضطراب مليساندرا کم نکرد . آيدن گفت :

- چي شده ؟ چرا اينقدر استرس داري ؟

- نمي تونم با شاه آدريان رو به رو بشم .

- نگران نباش ... اون برخورد عالي اي داره .

نگاه آيدن روي آدريان ثابت ماند . همراه آدريان رزالين بود که با لباس آبي روشن (درست رنگ چشم هايش ) و موهاي سياه بسته ، با

نگاهي اندوهناک نشسته و تنها کسي بود که به ايدن نگاه نمي کرد . آيدن حتي فکرش را نمي کرد که او اينقدر از مرگ برادرش دلخون

باشد . آيدن و مليساندرا به سمت آدريان رفتند . مليساندرا با لرزش خفيف زانوانش تعظيم کرد .

نگاه ادريان روي گردنبند مليساندرا ثابت ماند و گفت :

- خب پس اون شخص اسرار اميزي که جواهر تاجت رو بهش دادي اين خانم خيلي خيلي جوونه .

آيدن خنديد و گفت :

- مليساندرا ... دوست من .

مليساندرا که گويي زبانش گرفته بود ، گفت :

- خوشبختم عالي جناب ...

آدريان شانه مليساندرا را فشرد و گفت :

- چقدر مبادي آداب ... به انتخاب عجيبت نمره بيست مي دم آيدن .

مليساندرا سرش را پايين انداخت و سکوت کرد . آدريان ادامه داد :

-بريد سر جاتون ... جشن با آزادي دوازده تا کبوتر سفيد شروع ميشه .

آيدن مليسا را کنار خود نشاند و گفت :

- لازم نيست سخت بگيري ... خودت باش ... همون دختر شيرين زبون باهوش ... تو همراه مني ... نگران هيچي نباش .

مليساندرا سرش را به آرامي به نشانه پذيرش تکان داد . آيدن دست کوچک و ظريف او را ميان مشتش گرفت و به آرامي فشرد .

احساس غريبي که داشت را نمي فهميد . احساسي وابستگي عجيب و توامان با حمايت بي قيد و شرط .

گروه موسيقي کارش را با ويلوني ملايم و زيبا آغاز کرد . پسر جوان نوازنده با چشماني بسته و احساس غريبي آرشه مي کشيد .

مليساندرا با صدايي متاثر گفت :


romangram.com | @romangram_com