#کریشنا_پارت_258

مليساندرا که حالا اعجابي کودکانه چهره اش را فرا گرفته بود گفت :

- سرورم ...

- يادت که نرفته وقتي گردنبندم رو بهت دادم چي گفتم ؟

- گفتين .. من فکر کنم دختـــ

آيدن ميان کلامش پريد . دوست نداشت سوفي واژه دختر خوانده را از دهان مليسا بشنود . بنابرين گفت :

- مي بيني ما با هم دوستيم ... حالا با من مياي ؟ فرصت چنداني براي تهيه لباس نداريم .

مليسا که با زنجير گردنبندش بازي مي کرد ، با هيجان گفت :

- يعني من بيام قلعه ؟!

- اوهوم .. مياي اونجا و خياطاي سلطنتي قشنگ ترين لباس دنيا رو برات مي سازن .

لبخند مليسا به ناگاه محو شد :

- اما مادرم ... من .. من ...

- مامانت چي ؟

پيش از آنکه مليسا حرفي بزند ، زن ميانسالي به آنها نزديک شد . مليسا برگشت و گفت :

- مامان ... ايشون .

سارا تعظيم کرد و با اشاره چيزي به مليسا گفت . مليسا شرح کرد :

- ميگه شنيده شما چي گفتي ...

- خب ؟ نظرش چيه ؟

سارا سر بلند کرد و به آيدن نگريست و با چشمانش موافقتش را اعلام کرد . مليسا جيغ کشيد و مادرش را در آغوش گرفت و بوسيد .

آيدن روي اسبش سوار شد و گفت :

- بيا بريم مليساندرا ... دير ميشه ...

مليساندرا با کمک آيدن جلوتر از او ، روي اسب نشست و گفت :

- من رو ببخشين قربان .

- مي توني آيدن صدام کني ... ما با هم دوستيم .. نه ؟

مليساندرا با شرمندگي گفت :


romangram.com | @romangram_com