#کریشنا_پارت_257
سکوت کوتاهي حاکم شد و سپس از آستانه در مليسا با پيراهن کتان و قهوه اي رنگش بيرون آمد . با ديدن آيدن جا خورد و به آرامي
تعظيم کرد . آيدن به سمت او رفت و در آغوشش کشيد و گفت :
- تو لازم نيست اينکارو بکني مليساندرا .
مليساندارا با لبخند شرمگنانه اي گفت :
- توقع که نداشتين توي اين مدت کوتاه اون جنگاوري بشم که تعريف کردين ؟
آيدن از ته دل خنديد و گفت :
- نه ... معلومه که توقع نداشتم . تو خيلي بزرگتر از سنت حرف مي زني مليساندرا .. و فکر کنم اين همون چيزيه که من امروز به
خاطرش اومدم .
مليساندرا با تعجب به آيدن نگاه کرد . آيدن ادامه داد :
- اومدم براي جشن ازت دعوت کنم .
- جشن برداشت ؟
- آره فکر کنم يه همچين چيزي باشه .
- اين که نيازي به دعوت نداره .. همه به اون جشن دعوتن .
آيدن موهاي روي پيشاني مليسا را کنار زد و گفت :
- به عنوان همراه وليعهد ... مي خوام ازت دعوت کنم .
سوفي اينبار نتوانست حيرتش را پنهان کند :
- چي ؟ همراه شما قربان ؟! اون گفته بود گردنبندش رو از شما گرفته اما ما فکر مي کرديم پيداش کرده و شما بهش بخشيدين ...
آيدن خنديد و گفت :
- خب شايد زود قضاوت کردين ...
مليسا گفت :
- اما عاليجناب .. من فقط يازده سالمه ...
آيدن ابروهايش را بالا انداخت :
- جدي ؟ من فکر مي کردم ده ساله اي ._ سپس سرش را به سمت سوفي برگرداند و پرسيد _ طبق آداب و رسوم .. فرقي هم ميکنه
همراه من کي باشه ؟ و يا چند سالش باشه ؟
romangram.com | @romangram_com