#کریشنا_پارت_256

- مليساندرا ؟!

اطراف را نگريست . مردم با ديدن تاج نقره فامش ، راه را براي او باز کردند . آيدن بي توجه به همه آنها دوباره صدا زد :

- مليساندرا ؟!

مرد ميانسالي به او تعظيم کرد و پرسيد :

- مي تونم کمکتون کنم قربان ؟

آيدن سرگرداند و پاسخ داد :

- البته .. من دنبال يه دختر ده يا يازده ساله به اسم مليساندرا مي گردم .. که .. که .. شمشير زني تمرين مي کنه ...

مرد لبخندي زد و گفت :

- بيشتر دختراي ما شمشيرزني تمرين مي کنن و بلدن ...

آيدن نمي خواست به خانواده مليساندرا اشاره کند ، بنابراين اينطور آدرس داد :

- اون موهاي بلند و قهوه اي داره .. صاف و لخت ... چشماش .. چشماي خاکستري .

زن جواني از ميان جمعيت گفت :

- من ميشناسمش .. اون دختر ساراست ... همون دختريه که کريشنا مي خواست به قصر ببره .

آيدن لبخند زد و گفت :

- آره خودشه .. کجا مي تونم پيداش کنم ؟

زن جوان گفت :

- من دارم براشون شير مي برم سرورم ... همراه من بياين .

آيدن به دنبال زن به راه افتاد . در انتهاي راه خاکي که به يک چشمه جوشان مي رسيد ، کلبه کوچک و چوبي اي قرار داشت و اسب پير

و قهوه اي رنگي به در ورودي آن بسته بود . آيدن ، اسب خود را کنار آن يکي بست و به دنبال زن به راه افتاد . زن جوان صدا زد :

- مليسا ؟

صدايي از درون خانه به گوش رسيد :

- سطل رو بذار روي پله سوفي ... الان ميام ميگيرمش .

زن جوان که ظاهرا سوفي نام داشت ، پاسخ داد :

- باشه اما تو مهمون داري مليسا .. يه مهمون مهم .


romangram.com | @romangram_com