#کریشنا_پارت_255

- يه تيکه از جواهر نيم تاجت نيست آيدن ...

آيدن تاجش را از سر پايين آورد و پاسخ داد :

- آهان .. اين ... چيزي نيست دادمش به کسي ...

- به کسي ؟ کي ؟

- مهم نيست .. يعني مهمه .. من به کسي نمي گم .

- زودتر بده تعميرش کنن ... به خودت برس آيدن .. امشب به يه جشن دعوتي ... به مناسبت برداشت گندم .. يه رسم قديميه که امسال

به خاطر حضور ما قراره با شکوه تر از هميشه برگذار بشه . رد نکن .. مردم مي خوان وليعهد و همراهش رو ببينن ... اين بهشون

انگيزه ميده ...

- همراه ؟ شوخيت گرفته ؟

- آداب و رسومشون رو زير سوال نبر آيدن ... اگه تنها باشي ناراحتشون مي کني ... يه جور بي اعتنايي محسوب ميشه ... حتما يکيو

با خودت بيار .

- خب با اين ليست بلند بالايي که من از دختراي غربي مي شناسم انتخاب خيلي سخته .

آدريان اينبار ، به پهناي صورت خنديد اما خنده هايش مثل هميشه بي روح و سرد بود، گفت :

- اين مشکل من نيست آيدن ... از حالا وقت داري بشناسيشون !

- يه جوري حرف مي زني انگار تو تمام قد به رسوم پايبندي ... تو با کي مياي ، ملکه نامريي ؟

آدريان شانه اي بالا انداخت و پاسخ داد :

- من با همون ملکه نامريي هم دست کم تنها نيستم .

سپس در کريدور اول راه پله ها ناپديد شد . يک جشن بومي و سنتي ، آخرين چيزي بود که آيدن پشت اين ديوار هاي سنگي و سياه ، مي

خواست . از روي بالکن کنار رفت . هيچ ايده اي براي انتخاب همراه نداشت ، در حقيقت اصلا نمي خواست به جشن برود . هر چيزي

که او را به ياد کريشنا مي انداخت آزارش مي داد . جشن و همراه براي جشن ، مطمئنا خوره اي مي شد که به جان ذهن و احساساتش

مي افتاد و آن را به شدت مجروح مي کرد .

اما در يک لحظه باورنکردني ، ايده اي به ذهنش رسيد . با تمام سرعت به سمت شهر و زمين هاي کشاورزي حرکت کرد . در راه با

کنجکاوي اطراف را مي پاييد . از اسبش پايين پريد و ميان جمعيت دنبال يک جفت چشم خاکستري و لبخندي کودکانه مي گشت . بلند و

گيرا صدا زد :


romangram.com | @romangram_com