#کریشنا_پارت_254

- خب ما بعد از اين جنگ ... آمادگي شکست علم رو نداريم ... انسان ها سرزمين هاي وسيعتري دارن که علم اونجا کار مي کنه ... و

اسلحه هايي خيلي قوي تر از منجنيق هايي که چند قرن پيش داشتن ... ما نياز به سالها زمان براي طرح مبارزه با اونا رو داريم .. و

مردم غرب خوشبختانه صبور ترين مردمي هستن که تا به حال ديدم .

- پس در هر صورت مي خواي براي حاکميت جادو بجنگي ..

آدريان سکوت کرد و تنها به آيدن خيره شد . آيدن سري تکان داد و افکار مشوشش را ناديده گرفت و ادامه داد :

- به يه سوالم جواب بده ...

آدريان اخم کرد :

- چي ؟

- اون شب که رزا کشته شد ... اونايي که بهمون حمله کردن کيا بودن؟ چرا برگشتي تا حافظه منو پاک کني ؟

آدريان طفره رفت :

- چرا مي خواي بدوني ؟

- جواب بده ..

- من نمي خواستم بيشتر از اين در خطر باشي ... عجيب بود آيدن اما ... برگشتم تا نجاتت بدم .

- چطور به زندان افتادي ؟

- من و الويس داشتيم فرار مي کرديم ... به طرز عجيبي حس نمي کردم به اون هيولاي بي احساس بدل شده باشم ... فقط يه کم احساس

خشم مي کردم ... براي الويس هم عجيب بود که چرا من عوض نشدم ... من و الويس وارد يه ميخونه شديم که غافلگيرمون کردن ... چشم

که باز کرديم توي زندان بوديم و من مرد جووني رو ديدم که ادعا مي کرد پسر منه ... چرا اينا رو مي پرسي ؟

ذهن آيدن اما براي خودش مي چرخيد و اين حرف ها را با جملات کريشنا تطبيق مي داد . کريشنا گفته بود ، با الويس سر امنيت آيدن

معامله کرده است . امنيت آيدن در ازاي آدريان ... کاملا جور در مي آمد . الويس احتمالا به عمد آدريان را به آن ميخانه کشانده بود

تا به کريشنا تحويلش دهد و کريشنا هم کاملا به او وفادار نماند و به همراه آدريان ، او را هم به اسارت گرفت . پوزخندي زد . تکنيک

هوشمندانه اي بود اما آيدن را به کريشنا بيش از پيش بي اعتماد کرد . اما براي ايدن عجيب اينجا بود که اين بي اعتمادي ، از

احساسات خروشان و آشفته اش نسبت به او کم نمي کند . آدريان دستش را جلوي چشمان آيدن تکان داد :

- آيدن ؟ خوبي ؟

آيدن سرش را به نشانه نفي تکان داد . آدريان ادامه داد :


romangram.com | @romangram_com