#کریشنا_پارت_253

کاري براي دخترک انجام دهد . هر کاري که حتي براي لحظه اي لبخند به لبانش بنشاند .

شايد اين حس ريشه در عذاب وجدان پنهاني داشت ، که ايدن مدام با آن دست و پنجه نرم مي کرد . عذاب وجدان به خاطر تصميم

نهايي اي که مي دانست مي گيرد . آيدن مطمئن بود ، بالاخره بهانه اي جور مي کند و به کريشنا مي پيوندد . آيدن خودش را مي

شناخت ، بي اراده تر از ان بود که بر خلاف خواسته دلش عمل کند .

صداي گامهايي را شنيد که به او نزديک تر مي شد . سر گرداند . آدريان بود . در لباس پر هيمنه فرمانروايي .

آيدن آهي کشيد و دوباره به خورشيد که حالا کاملا طلوع کرده بود ، زل زد . آدريان با لحن پرسشگري گفت :

- از ديشب تا به حال نخوابيدي ؟

آيدن به صندلي گهواره اي کنار بالکن اشاره کرد و پاسخ داد :

- همينجا روي اون صندلي خوابم برد .

- هنوز فکرت مشغوله آيدن . هنوز گرفتار ترديدي ؟

آيدن به ستون تکيه کرد و با لحن حسرت باري گفت :

- فکر نکنم هيچ وقت رهام کنه .

- شايد تو رهاش نمي کني ... اگه ترديد جزو هفت گناه اغواگر بود .. بي ترديد مي گفتم از خشم بيشتر به تو چيره اس .

- شرايط اينجوري ايجاب مي کنه ... منم تسليم ترديدم ... نمي تونم باهاش مبارزه کنم .

- آيدني که من مي شناختم ، قوي تر از اين حرفا بود .

آيدن پوزخند زد :

- قوي ؟! من ؟ !! شوخيت گرفته ؟

آدريان به آرامي خنديد :

- آره .. شوخيم گرفته ... _ لحنش به يکباره جدي شد _ شک چرا ؟

آيدن در حالي که به نوک پاهايش زل زده بود پاسخ داد :

- جنگ بين علم و جادو هميشه يه مغلوب داره ... مغلوبي که مجبوره بعد از شکست در شرايط سخت تابع اون يکي باشه . چرا جنگي رو

شروع مي کنيم که به ادمها آسيب مي زنه .. اونا آسيب پذير ترن .

- ما که با آدمها نمي جنگيم . فعلا فقط مي خوام مردم قرنطينه رو از رنج رها کنم .

- و تو خوب مي دوني هدف اين مردم چيه ؟ اونا فکر مي کنن قدم بعدي تو مبارزه با علمه ...


romangram.com | @romangram_com