#کریشنا_پارت_252
علامت سرخ خون داشت . بريان با نگراني و دلهره پرسيد :
- چي کار کردي ؟
- کاري که لازم بود براي دختر برادرم و زني که عاشقش بودم انجام بدم .. حالا نوبت توئه ... ببرش بريان .. هرچي دورتر بهتر ... مهم
نيست چقدر ازم متنفري ... اون دختر ديارانه ... گريسيا ... اسميه دياران هميشه ميگفت دوست داره روي دخترش بذاره ...
بريان نوزاد را در آغوش گرفت و به چشمان درشت و آبيش خيره شد . آيدن (کرول ) از پله ها پايين رفت . قلبش به شدت در سينه اش
بي تابي مي کرد . تحمل اينهمه فشار رواني را يکجا نداشت . حرفهاي بريان به پرنس آيدن مانند پتکي به ذهنش کوبيده شده و به ترديد
درونش بيش از پيش قدرت جولان داده بود . "
از روي بالکن کوچک برج ناقوس به شهر نگاه مي کرد . خورشيد تازه طلوع کرده بود و اشعه سرخش روي گندمزارهاي طلايي تلالوي
زيبايي داشت . هر از چندگاهي کسي از کوچه ها رد مي شد و به سمت گندمزارهاي انتهاي جاده مي رفت . مردم گهنه پوشي که براي
يک روز بيشتر زنده ماندن ، در تکاپو بودند . ذهن آيدن اما معطوف فرياد هايي بود که بريان سر پرنس آيدن کشيده بود . حرفهايش قلب
آيدن را لرزاند . شايد حق با بريان بود . پرنس آيدن نجات انسانها را برگزيد ، در برابر عزيزانش و گرچه در نهايت به هدفش رسيد
اما به قول بريان چه به دست آورده بود ؟ در نهايت هم به دست برادري که سنگش را به سينه مي زد کشته شد . در حقيقت پرنس آيدن
، بازنده بازي بود . مردي که عشق و خانواده اش را رها کرده بود تا عده اي را از چنگال عذاب نجات دهد و عده ديگري را گرفتار
اين عذاب کند .
و حالا آدريان از او مي خواست کنار مردم قلعه غربي بماند و عشقش به کريشنا را به خاطر هدف بزرگتري که از آن صحبت مي کرد ،
رها کند و حتي مقابل او بايستد . کريشنايي که آيدن هر لحظه بيشتر برايش دلتنگ مي شد . قطره اي اشک از چشم راست آيدن چکيد .
ذهن و قلبش به او فرمان مي داد تا به قصر برگردد و تا پاي جان کنار کريشنا بايستد . نمي خواست جنگ ، زني که بيشتر از همه دنيا
دوستش مي داشت را از او بگيرد . اين زن هر چه مي خواست طمعکار و ستمگر باشد . کريشنا براي آيدن بيشتر از اين حرف ها معنا
داشت . اما احساس عجيبي مدام از پس اين فکر چهره دخترکي را به يادش مي آورد که به تازگي ملاقاتش کرده بود . مليساندرا . دختر
ده ساله اي که به خواب هر شب ايدن مبدل شده بود . صدايش ، اشکش ، چشمهايش و شمشيرزني کودکانه اش . آيدن نمي توانست اين
احساس عجيب را درک کند . حتي نمي توانست نامش را ترحم بگذارد . مليساندرا حتي لحظه اي از ذهن آيدن خارج نمي شد . دلش مي
خواست براي لبخند زدنش کاري بکند . مطمئنا نمي توانست طبق قولش عمل کند و انتقام پدر و برادرش را بگيرد اما کاش مي توانست
romangram.com | @romangram_com