#کریشنا_پارت_251

مادر سلاخي شده ؟ و برادر خونده اي که ازت متنفره ....

- بريان لطفا اروم باش ... مي توني از من متنفر باشي اما بايد اين بچه رو از اينجا دور کني . دست آدريان نبايد بهش برسه . اون

ديگه آدريان سابق نيست .

بريان سر گرداند و گفت :

- هنوز که چيزي نشده .. اون بايد هفت تا تکشاخ رو بکشه .. نفرين هاي متعددش فعال بشه تا بشه اون هيولايي که ازش حرف مي زني

... شايد با ديدن دخترش هيچ وقت اينکارو نکنه ...

آيدن پيشاني نوزاد را بوسيد و گفت :

- هيچ کس تا الان نتونسته در برابر کشتن تکشاخ ها مقاومت کنه .. دير يا زود اين اتفاق ميفته ... جون اين نوزاد در خطره بريان .

- من اهميتي نمي دم .

- بريان .. اون دختر ديارانه ... فکر مي کني اگه بود ازت چي مي خواست ؟ او ...

اما نوزاد به ناگاه از نفس ايستاد . آيدن فرياد زد :

- اون نفس نمي کشه .. نفس نمي کشه ...

بريان اينبار نگران و نا اميد به سمت نوزاد دويد :

- نه .. نه .. اون مرده ... مرده ...

آيدن نفس عميقي کشيد و گفت :

- نه ... نه .. من نمي ذارم ... _ نوزاد را از جا برداشت _ بهم مهلت بدين .

و پيش از انکه کسي حرفي بزند از اتاق خارج شد . بريان ايستاد و با حيرت به در خيره شد . دري که به شدت بسته شد . بريان به

خودش آمد و با نهايت سرعت به دنبال آيدن رفت . اما آيدن در اتاق را به روي خودش بسته بود و به شدت فرياد مي زد . بريان گفت :

- نه آيدن ... اينکارو نکن ...

صداي آيدن بلندتر شد . از زير در باريکه اي از خون بيرون آمد . بريان خون را لمس کرد و ملتمسانه گفت :

- اينکار نه ... خواهش مي کنم ... آيدن .. بيا بيرون ... خواهش مي کنم .

به در تکيه کرد و روي زمين نشست . باريکه خون همچنان جاري بود . صداي هق هق بريان ذهن آيدن ( کرول ) را مي آزرد . حتي

تصور وخامت اوضاع باعث مي شد ، آشفته و پريشان شود . پس از مدتي طولاني در اتاق باز شد .

بريان ايستاد و به آيدن که تمام لباسش آغشته به خون بود خيره شد ، رگ دست هر دو مچ آيدن بريده شده بود و پيشاني نوزاد سه


romangram.com | @romangram_com