#کریشنا_پارت_250

به دست گرفت و با ناباوري به او زل زد :

- اون مرده ... ديگه نفس نمي کشه ... نه ... نه ...

فرياد هاي بي امان بريان ديوار ها را به لرزه در مي آورد . اشک هايش سيلابوار روي دستان خون آلود دياران مي چکيد . نزديکتر

رفت و بدن بيجان دياران را در آغوش کشيد و سرش را يه شانه هايش چسباند و از ته قلب گريست . موهاي بلند و درخشان دياران را

نوازش مي کرد و بي قرار و بي تاب فرياد مي زد .

اشک در چشمان آيدن ( کرول ) حلقه زد . نمي توانست دردي در ناله هاي بريان بود را تحمل کند .

بريان لبهايش را به لبهاي کبود و سرد دياران چسباند و ميان اشک و خون عاشقانه ترين بوسه دنيا را به او هديه کرد اما چشمان

دياران همچنان بسته و لبهايش خاموش و بي حس بود. بريان فرياد زد :

- بيدار شو دياران ... چشمات رو باز کن ... من .. من دوستت دارم ... بيشتر از همه چيز و همه کس ... فقط چشمات رو باز کن ... باز

کن ... نه ..

حتي به چشمان کلاريسا هم اشک نشسته بود . آيدن نوزاد را به بريان نزديک کرد و گفت :

- شايد ديدنش آرومت کنه ...

- هيچي آرومم نمي کنه ... اون مرده آيدن .

- برادرمون هم مرده ... آدريان هم ديگه زنده نيست .. اين بچه پدر و مادرش رو از دست داده ... نبايد تنهاش بذاريم ..

بريان از جا برخاست و فرياد زد :

- هيچ از خودت پرسيدي چرا ؟ به خاطر جنگ احمقانه تو .

- تو من رو مقصر مي دوني ؟

- البته که مقصر مي دونم ... تو باعث مرگ آدريان ، دياران و همه شهري .

- هيچ کس مسوول اين جنگ نيست ... اين جنگ يه روزي بالاخره پيش ميومد ... و ما توي اون دوره به دنيا اومديم ... جنگ تلفات داره

...

- آره ... اما تو توي جبهه عزيزانت نبودي آيدن .

- من خودخواهانه انتخاب نمي کنم ... عزيزان من توي جبهه غلط بودن ... نمي تونستم راه غلط اونا رو برم .. من انسانهاي بي گناه رو

انتخاب کردم ... و براي نجات اونا مي جنگم .

- چي به دست اوردي آيدن ؟ ! يه نوزاد بي پدر و مادر ؟ جسد عشق زندگيت ؟ برادري که تبديل به هيولا شده ؟ پدر کشته شدت و


romangram.com | @romangram_com