#کریشنا_پارت_249

آيدن و بريان از جا برخاستند . آيدن پرسيد :

- چي لازم داري ؟

- آب داغ و گرم .. و يه تيغ تيز . به دياران عصاره خشخاش بخورونين که کمتر درد بکشه .

آيدن ( کرول) کنار شومينه ، نزديک چهار نگهبان ايستاده بود و به کار ظريف کلاريسا نگاه مي کرد . نمي توانست باور کند که لحظه

به دنيا آمدن کريشنا را به چشم مي بيند . با هر برشي که کلاريسا مي زد ، بريان اخم مي کرد و قطره اي اشک مي ريخت . پرنس آيدن

از بريان پرسيد :

- هيچ وقت بهش نگفتي ؟

- چيو ؟

- اينکه عاشقشي .

بريان به دياران خيره شد و با لحن حسرت باري گفت :

- نتونستم .

پس از سکوتي طولاني بريان اينبار پرسيد :

- به نظرت ارزشش رو داره ؟

- چي ؟

- اين بچه ...

- دياران در هر صورت مي ميره .

- اما بچه ...

آيدن آب دهاني قورت داد :

- بريان .. اون فرزند ديارانه ... بچه آدريان ... اين بچه يادگار روزاي خوبمونه ... پدر و مادرش براي هردومون عزيزن .. خودش هم

همينطوره .

- وقتي بزرگ بشه ... چه جوابي ميشه بهش دا ...

حرف بريان با صداي گريه نوزاد ، قطع شد . کلاريسا در حالي که مي خنديد گفت :

- دختره ... که چشماش ... چشماي آدريان رو داره .

بريان و آيدن به سمت آنها دويدند . آيدن نوزاد را در آغوش گرفت اما بريان بالاي سر دياران نشست و دستان سرد و رنگ پريده اش را


romangram.com | @romangram_com