#کریشنا_پارت_248
بريان فرياد زد :
- نه .. اون بچه رو ميکشه .
کلاريسا با شرمندگي گفت :
- نه .. چرا بايد اينکارو بکنم .. اون بچه آدريانه ... من اينکارو نمي کنم .
بريان بلندتر داد زد :
- دياران هم همسر آدريان بود .
- اگه مجبور نمي شدم .. نمي کشتمش اما اون داشت ميذاشت آدريان بميره .
- و تو فکر مي کني الان نجاتش دادي ؟ چرا نمي توني بفهمي ؟ تو اونو به هيولا بدل کردي .. هيچ وقت تو رو نمي بخشه ...
- شايد اگه بچش رو نجات بدم و بهش برگردونم .
آيدن اينبار موضع گرفت :
- به هيچ وجه ... اون ديگه آدرياني نيست که فکر مي کني .. من اين بچه رو به آدريان نمي دم .. برو بهش بگو نجاتش دادي اما ... هيچ
وقت نمي ذارم اين بچه رو به دست بياره ...
دياران نفس کوتاهي کشيد و به سختي چشم باز کرد . بريان و آيدن به سمت او دويدند . دياران لبخند محوي زد و پرسيد :
- آدريان کجاست ؟
بريان دست خون آلود دياران را فشرد و گفت :
- چرا اهميت ميدي ؟
- خــــ ... و ...به که اينجايي .... _ نگاهش را به آيدن دوخت و ادامه داد _ هر دو .. تـــ .. ون ...
اشک به آيدن و بريان امان صحبت نمي داد . دياران گفت :
- آد..ريان ... منــ نمي خواستم اون ايــــ نجوري .. زنده باشه .... بهش بگين .. مـتـــ .. اسفم .
آيدن سرش را به علامت پذيرفتن تکان داد و گفت :
- دوستت دارم دياران ...
بريان نگاهش را به آيدن دوخت اما سکوت کرد . نگاهش لبريز از حرفهاي خورده شده و احساسات بيان نشده بود اما گويا توان گفتن
هيچ واژه اي را نداشت . دياران به سختي لبخند زد و چشمانش را بست اما هنوز به سختي نفس مي کشيد . کلاريسا گفت :
- اگه عجله نکنيم .. بچه مي ميره .
romangram.com | @romangram_com