#کریشنا_پارت_247

بريان با حيرت گفت :

- نه ... نه .. نه ... نمي ذارم _ به سمت کاناپه چوبي رفت و آيدن را به گوشه اي پرت مرد و ادامه داد _ اون مي ميره ...

آيدن در حالي که به سخي بر مي خواست ، و خون گوشه لبش را پاک مي کرد ، گفت :

- اون در هر صورت مي ميره .

- مي خواي زودتر بکشيش ؟

آيدن به سمت بريان و دياران رفت :

- اگه خودش هم بود ، همين تصميم رو مي گرفت .

- نه نمي گرفت .

آيدن فرياد زد :

- پس اصلا دياران رو نميشناسي .

- شايد اون تصميمش اين باشه اما من نمي ذاشتم .. و نمي ذارم . حتي اگه به خاطرش ازم متنفر بشه .

- چرا داري مقاومت مي کني ؟

بريان با خشمي منفجر شده فرياد زد :

- چون عاشقشم آيدن ... ظاهرا خيلي بيشتر از تو ...

آيدن که جا خورده بود ، با دستپاچگي گفت :

- اگه اينطوره ... نبايد خودخواهانه تصميم بگيري .. اين انتخاب اونه ... بهش احترام بذار . مطمئن باش اون نمي خواد به هيچ قيمتي

بچش بميره .

کلاريسا با ترديد گفت :

- من مي تونم کمک کنم ... قبلا چند بار اينکارو کردم ... بچه رو سالم تحويلتون ميدم. قول ميدم .

بريان تهديد کرد :

- دستت اگه يه بار ديگه بهش بخوره .. زودتر از موقع مي کشمت .

آيدن پرسيد :

- مطمئني بچه رو سالم بهمون تحويل ميدي ؟

- اره ... مطمئنم ..


romangram.com | @romangram_com