#کریشنا_پارت_246
خشمگينانه اي اسب را هدايت مي کرد . آيدن(کرول ) تا مي توانست با سرعت از ميان درختان مي گذشت تا او را گم نکند . ارابه اي
که بريان در تعقيبش بود ، بي توجه به شکستگي چرخ بي امان راه مي پيمود . در نهايت کنار ساختمان سنگي بزرگي ايستاد و پيکر
شنل پوشي ، جسم نيمه جاني را از پشت ارابه بيرون اورد و وارد ساختمان شد . بريان ايستاد اما نگهبان ساختمان به او اجازه ورود
نداد . بريان با تمام وجود فرياد زد :
- آيدن خواهش مي کنم ... خواهش مي کنم . بذار بيام داخل ... آيدن خواهش مي کنم .
سربازي به نگهبان نزديک شد و دروازه را به روي بريان گشود . بريان بي قرارانه از پله هاي ساختمان بالا رفت و وارد اتاق بزرگ
نشيمن شد . نگاهش به کاناپه دوخته شد . فريادي از سر غم زد و به سمت زن شنل پوش حمله بود و او را به ديوار کوبيد :
- تو کشتيش .. ديدمت که براي نجات آدريان چه بلايي سرش آوردي... نميذارم نفس بکشي کلاريسا ...
آيدن (کرول ) سر بلند کرد و به کلاريسا خيره شد ، با همان چهره معمولي و اندامي ورزيده که تصورش را مي کرد . روي کاناپه
چوبي ، دياران غرق در خون افتاده بود و به سختي نفس مي کشيد . پرنس آيدن کنار او زانو زده بود و به شدت مي گريست . کلاريسا
گفت :
- اون هنوز نمرده بريان .
بريان فرياد زد :
- ولي مي ميره ... اون خنجر زهرآلود بود .. اون مي ميره ...
پرنس آيدن سرش را روي شکم برجسته دياران گذاشت و گفت :
- بريان ... بچه هم زنده اس .
بريان به ديوار تکيه کرد و با چشماني اشکبار صدايي گرفته گفت :
- کي به اون بچه اهميت ميده ؟ اون اگه به دنيا هم بياد با يه هيولا به عنوان پدر رو به روئه و يه قبر که بهش ميگن مال مادرشه .
آيدن اصرارکرد :
- اما اون زنده اس بريان ... نمي تونيم بذاريم بميره .
بريان با عصبانيت فرياد زد :
- مي خواي چي کار کني ؟ آيدن ... دياران نمي تونه اون رو بهدنيا بياره .. اون داره مي ميره ... نمي توني ببيني ؟
آيدن گفت :
- شکمش رو مي شکافم .
romangram.com | @romangram_com