#کریشنا_پارت_245

اما تعداد سرباز هاي ماهر حدود سه هزار نفر ... سرباز هاي عادي پنج هزار نفر و مردم آماده به جنگ شش هزار نفر ....

کريشنا نگاهي به به نمايندگان زرهپوش انداخت و پرسيد :

- چهارده هزار نفر ... پشت اون ديوار ها نسل اندر نسل منتظر همچين زماني بودن ... بيست هزار نفر به نظرتون کافيه ؟ پيتر ...

شرح وظايف و حکم هر کدوم رو به دستشون بده ...

نگاه کريشنا بر نماينده درشت اندام و ساکتي ثابت ماند و گفت :

- نيکلاس ... تو حرفي نداري ؟

مرد جوان سر بلند کرد و پاسخ داد :

- آماده خدمتم قربان ...

کريشنا لبخند زد و کاغذ مهر شده اي را شخصا به دست نيکلاس داد و گفت :

- واسه همينه که تو فرمانده گارد سلطنتي شدي ...

نيکلاس نمي توانست شوق خود را پنهان کند :

- اما سرورم جناب برياناس ...

کريشنا سرگرداند و به سردي گفت :

- ايشون از خدمت معاف شدن ...

يکي از همراهان با صداي آرامي به بغل دستي اش گفت :

- وليعهد چي ؟ ايشون هم معاف شدن ؟!

کريشنا تيغ زهرآلودي از کنار زرهش بيرون کشيد و به سمت گلوي فرد نجواگر پرت کرد . مرد روي زمين افتاد و فواره هاي خون

گلويش به صورت اطرافيانش پاشيد . کريشنا چشمانش را تنگ کرد و گفت :

- اين پاسخ هر کسيه که حرف بي ربط بزنه و سوال بي جهت بپرسه ... ما در آستانه جنگيم ... حتي اگه اين نجواهاي تخريب گر رو

شبها از توي ذهنتون بگذرونين ... مطمئن باشين از من دور نمي مونه ... پاسختون رو دريافت خواهيد کرد .

سکوت بار ديگر سرسرا را تحت سيطره در آورد . همه با چشماني وحشت زده به مرد نجواگر نگاه مي کردند که به سختي جان مي کند

و دست و پا مي زد.

* * *

" بريان اسبش را هي زد و با تمام سرعت از ميان درختان ارابه اي را تعقيب مي کرد . چشمانش خيس از اشک بود و با فرياد هاي


romangram.com | @romangram_com